ارضاء حس خودخواهی
تركيب بندي پويا
بياييد طراحي كنيم
طراحي طبيعي چهر هها
30 تمرين ساده طراحي براي تازه كارها
Labels: پیمانه افسرده, فکر و خیالات من
Labels: پیمانه افسرده, فکر و خیالات من
Labels: پیمانه افسرده
Labels: پیمانه افسرده, فکر و خیالات من
ده سال ترس کافی نیست؟ ده سال توی سایه ترس زندگی کردن. زندگی کردن که نه همش ترسیدن و ترسیدن. ترس از آینده نامعلوم، ازپشیمونی، از ناامیدی و دپرس شدن و از اینکه امور اونجوری که فکرش رو میکردی پیش نرفت.
چقدر نصیحت کردن دیگران کار راحتی هست. اصلا باعث میشه که احساس بزرگی کنی. چون نشستی و بااعتماد به نفس اونارو نصیحت می کنی که باید چی کار کنند. انگار که اونها نادون ترین آدمهای روی زمین هستند که چیزی که به نظر شما اینقدر ساده وشدنی میاد براشون عجیب و ناممکن هست. راحت میشینی و به پدر ومادر خودت، اونهایی که تورو به این دنیا آوردند، بزرگ کردند، میگی که آخه چرا با ترستون مواجه نمیشید. بهشون میگی مگه نمیترسید از اتفاق افتادن این موضوع، تا کی می خواید بترسید؟ بگذارید اتفاق بیافته.
بعد خودت ده سال با یه ترس زندگی میکنی. به همین سادگی. ملای دیگرانی. شش سال پیش همینقدر پریشون بودم. اونقدر مستاصل شدم که با وجود اینکه آدم مذهبی نیستم، استخاره کردم. فکر کردم تو تصمیم گیری موندم خوب چه اشکالی داره که از خدای خودم، نیروی برتر خودم توی تصمیم گیری کمک بگیرم. وقتی نتیجه استخاره رو شنیدم با وجودی که از خدا کمک خواسته بودم و اعتفاد داشتم که اون بهترین رو برام در نظر میگیره ولی بازم این ترس لعنتی اجازه نداد به راهی که بهم نشون داده بود برم. به همین راحتی. راه سهل تر رو انتخاب کردم و توی سایه ترس زندگی رو ادامه دادم.
حال شش سال از اون موضوع میگذره. بازم منم و همون دوراهی. بازم منم و همون ترسای فلج کننده.
به خودم میگم بیا و استخاره کن. دل به دریا بزن و با ترست رو به رو شو.
از خودم و اینهمه ناتوانی حالم به هم میخوره. اگه اوضاع خرابتر شد چی؟ اطرافیان هم که همه فقط و فقط به دنبال ماست مالی کردن هستند. یکی پیدا نمیشه که واقعیت رو بهت بگه. هیچ کسی نیست که بتونی باهاش درددل کنی و کمک فکری بخوای. اونها فقط ترساتو بیشتر می کنند. می گند که اشتباه می کنی. اوضاع اونقدر ها هم که تو فکر می کنی بد نیست. میگن که کم صبری. خوب منم که خودم میدونم که کم صبرم. توی دلم خالی میشه. دیگه نمی تونم تشخیص بدم که من دارم کم صبری می کنم و یا اینکه اوضاع واقعا قابل تحمل نیست.
Labels: پیمانه افسرده, دلتنگی, فکر و خیالات من
حسن نوشتن وبلاگ برای آدمهای فراموشکاری مثل من اینه که با خوندن اون چیزایی رو که ذهن باهوششون می خواد که فراموش کنه، می تونه به یاد بیاره. مثل مطلبی که با عنوان " با خود وفادار میمانم آیا یا راهی سهل تر انتخاب می کنم".
برای مدت بسیار طولانی با امیدی واهی سرکردم و روز و شبم رو خراب کردم. هر بار چشمم رو به روی حقیقت بستم و امید بستم که همه چیز درست میشه. اما به قول اًپرا هرچقدر هم که کندن سخت باشه، باید کند. اینو به خودم مدیونم. اینو به زندگی ام مدیونم. به همه رویاها و افکاری که توی سالهای جوونی داشتم.
اونقدر تکرار می کنم که دیگه فراموشم نشه. باید یادم بمونه. یادم باشه که کی بودم و چی می خواستم بشم. باید این چیزی رو که الان هستم خوب ببینم. تفاوتاشو دربیارم. باید بفهمم چرا اینقدر دور شدم.
شاید این آخرین فرصت باشه.
Labels: پیمانه افسرده, دلتنگی, فکر و خیالات من
Labels: پیمانه افسرده, فکر و خیالات من
در قلبم رو روی همه دنیا بستم. حتی به روی بچه هام. تصمیم دارم که برای مدت قابل توجهی به همین حال باقی بمونم. تصمیم دارم به همه چیز نه بگم، حتی چیزای خوب. از پیمانه مطیع بودن خسته شده ام. از بعله گفتن خسته ام. از بار مسئولیت اشتباهات دیگران رو به دوش کشیدن خسته ام. منصفانه اش اینه که شاید خیلی وقتها این به دوش کشیدنه دانسته و آگاهانه هم نبوده و فقط از روی عادت و یا حتی نادانی بوده. به هر حال تازمانی که دوباره نشم پیمانه قبل اوضاع همینه.
حالم از خودم به هم می خوره. قبلآشاید پریشون و سردگم بودم ولی اینو هیچ کس نمیدونست. حداقل ظاهر محکم و مطمئنی داشتم. اما حالا چی؟ آدمی شکننده که با کوچکترین نسیمی سر خم میکنه و در هم میریزه.
من خیلی حیفم که بخوام اینجوری محو و نابود بشم. بهتر ازاینها بودم که بخوام بی هیچ ردی توی روزمرگی ها گم بشم. دوباره روبه راه میشم. خودم رو پیدا میکنم و میشم همون پیمانه ای که برای خودم محترم و دوست داشتنی بود. فقط احتیاج دارم که یه مدتی تنها باشم. روح و قلبم فقط و فقط مال خودم باشه.
اولین قدم توی این راه، برگشتن به نوشتن توی این خلوتگاهمه. این تنها جایی هست که در حال حاضر فقط به من تعلق داره و با هیچکس دیگه ای شریکش نیستم.
Labels: پیمانه افسرده, خود من, دلتنگی, فکر و خیالات من
Labels: پیمانه افسرده, فکر و خیالات من, نیمه شبانه
Labels: پیمانه افسرده, فکر و خیالات من
چند وقتی هست که دنبال ریشه این افسردگی ام که دیگه واقعا طولانی مدت شده میگردم. بالاخره امروز پس از مکاشفات فراوان یادم افتاد که داستان از اون روزی شروع شد که پیمانه خانم خوشحال یه مقدار خیلی زیادی چاق شد.رفتم پیش فامیلی دکترم و ازش پرسیدم که آیا دارویی هست که کمک کنه تا کمی لاغر بشم. دکتر دانشمند تر از من هم بهم یه قرص معرفی کرد ( از اونجایی که من خیلی حافظه خوبی در به خاطر سپاری اسم ها دارم ازم نپرسید که اسم قرص چی بود) بهم گفت که این قرص ضد افسردگی خیلی معروفی هست و ضرر خاصی هم نداره. یادمه وقتی که رفتم از داروخانه دارومو بگیرم خانم دکتر داروساز بهم گفت که تقریبا 90 درصد مردم کانادا از این دارو استفاده می کنند. خوب من هم طبیعتا خوشحال که در زمره اون 90 درصد قرار گرفته و از اقلیت 10 درصد خارج شدم :)
فقط دکتر بهم گفت که قطع کردن این دارو خطرناک هست و باید زیر نظر دکتر باشه. مدتی این دارو رو می خوردم و خوب خیلی خیلی حال خوبی داشتم و خودم رو جزء خوشبخت ترین آدمهای دنیا می دونستم. تا اینکه بارانکم رو حامله شدم و مثل احمقها حرف دکتر رو فراموش کردم و سر خود دارو رو قطع کردم. همین شد که من در طول دوران حاملگی به شدت افسرده شده بودم و شاید یکی از مهترین دلائلی که الان ایران هستیم هم همین باشه.
نمید ونم هیچ کار خدا بی حکمت نیست. حتما صلاحی هست که من نمی دونم ولی خیلی خوشحالم که دلیل افسردگی ام رو پیدا کردم. می دونید فکر کردن به اینکه افسرده شدی خودش افسردگی رو بیشتر می کنه. البته الان حال خیلی خوبی دارم و کمی خودمو پیدا کردم. ولی ای کاش اون داروی لعنتی رو نخرده بودم. نمی دونم اگه دارو رو نخرده بودم الان زندگی امون چه وضعیتی داشت.
Labels: پیمانه افسرده, خود من, فکر و خیالات من
Labels: از ایران, پیمانه افسرده, دلتنگی, فکر و خیالات من
فقط آمدم که اعلام کنم که من دوباره به شدت دپرس هستم.
دیشب برای اولین بار برف زمستونی امسال آمد. از این کشور لعنتی متنفرم. از سرماش. از هوای دلگیر و افسرده کننده زمستونش.
دلم هوای گرم و مطبوع شهر عزیزم شیراز رو می خواد با آدمای خاکی و خونگرمش. دلم نسیم خنک و دلچسب شبای تابستونشو می خواد. بوی مست کننده بهار نارنج بهارش رو. دلم شبای حافظیه رو می خواد.
دلم خرید کردن با مامانمو میخواد. درددل های با باباییمو.
دلم یه چمران گردی حسابی با داداشیامو می خواد که اونا ویراژ برن و من سرشون داد بکشم که من دیگه مامان شدم و شیرم خشک میشه اگه بترسم.
مهمونی های خانوادگی خانواده خوشحالمو که با دلیل و بیدلیل دورهم جمع میشیم و به رقص و پایکوبی ختم میشه.
دلم تا صبح بیدار موندن خونه مادرشوهر رو می خواد و حرفهای خاله زنکی درگوشی با محمد و خواهر شوهرم سهیلا به همراه تخمه آفتابگردون و بستنی و هرچیز نوبرانه فصل.
آخ که چقدر دلتنگم.
دلم شب تا صبح بیدار موندن با مریم نازنینم رو می خواد به همراه نوای دلچسب شهرام ناظری و سکوت سرشار از ناگفته هاست.
بی قیدی و بی خیالی مهمون بودن خونه مامان، فراموش کردن اینکه دیگه مامان شدم و احساس لذت بخش دوباره دختر خونه بودن.
دلم تنگه. خیلی تنگ. اگه بخوام از همه اون چیزایی که دلم می خواد حرف بزنم تا فردا باید بنویسم هی دلم اینو می خواد و اونو می خواد بگم. فقط اینو بگم که دلم بدجوری تنگ.
Labels: پیمانه افسرده, دلتنگی