تولدی دیگر

Tuesday, January 25, 2011

ارضاء حس خودخواهی

به وبلاگایی که می خونم سر میزنم. هیچ مطلب جدیدی نیست. دلم میگیره. احساس می کنم که انگاری همه با هم به مسافرت رفتند، اونم بدون اینکه منو با خودشون ببرن. با بیحوصلگی چرخی میزنم و بیحوصله تر میشم. یه دفعه به سرم میزنه که اسم خودم رو سرچ کنم. به هیجان میام. با دیدن اسمم در کنار کتابهایی که ترجمه کردم دلم یه دفعه خنک میشه. توی این روزای افسردگیری، روزایی که احساس پوچی و بیهودگی می کنم، هیچ چیز مثل این نمی تونست دلمو خنک کنه. بخصوص که میبینم از 8 تا کتابی که ترجمه کردم 4 تاش داره توی فنی حرفه ای برای سال دوم و سوم، تدریس میشه. اینم اسم کتابها:
تركيب بندي پويا
بياييد طراحي كنيم
طراحي طبيعي چهر هها
30 تمرين ساده طراحي براي تازه كارها

Labels: ,

Monday, January 17, 2011

دنده چپ

امروز از دنده چپ بلند شدم. چپ ترین دنده ممکن. از نیمه شب میدونستم که فردا قراره از دنده چپ بلند شم. چند بار بیدار و بدخواب شدم. از صبح با همه آدمهایی که میشناختم توی ذهنم دعوا کردم. برای هرکدوم یه بهانه ای پیدا کردم و ساعتها توی ذهنم سرشون داد زدم. جوجه های نازنینم هم این وسط بی نصیب نبودند. با محمد هم که خوب مطمئنا تلفنی دعوا کردم.
نیم ساعتی هست که بچه هارو با دعوا و عصبانیت خوابوندم و حالا خسته و مستاصل اینجا نشسته ام و داردم مینویسم. باورم نمیشه این من بودم که این رفتارها رو با بچه های بی پناه خودم کردم.
دیگه این موضوع تکرار نخواهد شد. فردا بچه هارو مهد کودک ثبت نام می کنم. هردوشون رو مهد میگذارم وتا مدتی رو فقط و فقط به خودم برسم. به این وضع نمیشه ادامه داد.

Labels:

Saturday, December 04, 2010

آلودگی هوا

آلودگی هوا رابطه یک به یکی با تنبلی و شل شدن بدن من داره. گاهی اوقات من از روی بیحالی و خستگی خودم متوجه میشم که هوا آلوده بوده و از اونجایی که این آخر هفته هوای تهران بیش از حد آلوده بود من چند روز گذشته رو در رخوت و سستی به سر بردم. ناگفته نماند که بطور کل مدتی هست که کمی به خودم استراحت داده ام. به عنوان مثال کل هفته گذشته حتی برای یک بار هم آشپزی نکرده ام و هر روز غذا رو از بیرون سفارش داده ام. حتی در مورد بچه ها هم کمتر به خودم زحمت داده ام و بیشتر اجازه داده ام که با هم بازی کنند و مشغول باشند. برعکس همیشه هم اصلا به عذاب وجدان میدونی برای خودنمایی ندادم. من هم مثل هر آدم دیگه ای نیاز به مرخصی دارم، به همین سادگی موضوع رو برای خودم حل کردم.

Labels: ,

Thursday, November 25, 2010

ترس برادر مرگ

ده سال ترس کافی نیست؟ ده سال توی سایه ترس زندگی کردن. زندگی کردن که نه همش ترسیدن و ترسیدن. ترس از آینده نامعلوم، ازپشیمونی، از ناامیدی و دپرس شدن و از اینکه امور اونجوری که فکرش رو میکردی پیش نرفت.

چقدر نصیحت کردن دیگران کار راحتی هست. اصلا باعث میشه که احساس بزرگی کنی. چون نشستی و بااعتماد به نفس اونارو نصیحت می کنی که باید چی کار کنند. انگار که اونها نادون ترین آدمهای روی زمین هستند که چیزی که به نظر شما اینقدر ساده وشدنی میاد براشون عجیب و ناممکن هست. راحت میشینی و به پدر ومادر خودت، اونهایی که تورو به این دنیا آوردند، بزرگ کردند، میگی که آخه چرا با ترستون مواجه نمیشید. بهشون میگی مگه نمیترسید از اتفاق افتادن این موضوع، تا کی می خواید بترسید؟ بگذارید اتفاق بیافته.

بعد خودت ده سال با یه ترس زندگی میکنی. به همین سادگی. ملای دیگرانی. شش سال پیش همینقدر پریشون بودم. اونقدر مستاصل شدم که با وجود اینکه آدم مذهبی نیستم، استخاره کردم. فکر کردم تو تصمیم گیری موندم خوب چه اشکالی داره که از خدای خودم، نیروی برتر خودم توی تصمیم گیری کمک بگیرم. وقتی نتیجه استخاره رو شنیدم با وجودی که از خدا کمک خواسته بودم و اعتفاد داشتم که اون بهترین رو برام در نظر میگیره ولی بازم این ترس لعنتی اجازه نداد به راهی که بهم نشون داده بود برم. به همین راحتی. راه سهل تر رو انتخاب کردم و توی سایه ترس زندگی رو ادامه دادم.

حال شش سال از اون موضوع میگذره. بازم منم و همون دوراهی. بازم منم و همون ترسای فلج کننده.

به خودم میگم بیا و استخاره کن. دل به دریا بزن و با ترست رو به رو شو.
از خودم و اینهمه ناتوانی حالم به هم میخوره. اگه اوضاع خرابتر شد چی؟ اطرافیان هم که همه فقط و فقط به دنبال ماست مالی کردن هستند. یکی پیدا نمیشه که واقعیت رو بهت بگه. هیچ کسی نیست که بتونی باهاش درددل کنی و کمک فکری بخوای. اونها فقط ترساتو بیشتر می کنند. می گند که اشتباه می کنی. اوضاع اونقدر ها هم که تو فکر می کنی بد نیست. میگن که کم صبری. خوب منم که خودم میدونم که کم صبرم. توی دلم خالی میشه. دیگه نمی تونم تشخیص بدم که من دارم کم صبری می کنم و یا اینکه اوضاع واقعا قابل تحمل نیست.

Labels: , ,

Wednesday, November 24, 2010

تلاش برای وفاداری

حسن نوشتن وبلاگ برای آدمهای فراموشکاری مثل من اینه که با خوندن اون چیزایی رو که ذهن باهوششون می خواد که فراموش کنه، می تونه به یاد بیاره. مثل مطلبی که با عنوان " با خود وفادار میمانم آیا یا راهی سهل تر انتخاب می کنم".

برای مدت بسیار طولانی با امیدی واهی سرکردم و روز و شبم رو خراب کردم. هر بار چشمم رو به روی حقیقت بستم و امید بستم که همه چیز درست میشه. اما به قول اًپرا هرچقدر هم که کندن سخت باشه، باید کند. اینو به خودم مدیونم. اینو به زندگی ام مدیونم. به همه رویاها و افکاری که توی سالهای جوونی داشتم.

اونقدر تکرار می کنم که دیگه فراموشم نشه. باید یادم بمونه. یادم باشه که کی بودم و چی می خواستم بشم. باید این چیزی رو که الان هستم خوب ببینم. تفاوتاشو دربیارم. باید بفهمم چرا اینقدر دور شدم.

شاید این آخرین فرصت باشه.

Labels: , ,

Tuesday, November 23, 2010

یه دوست از اونور دنیا

"اما بازهم میگم، باید چهار چشمی مواظب لحظه ها باشیم که از دستمون در نره. از لای انگشتهامون نریزه. چیزهای خوب، خودبخودی درست نمیشه. باید با دقت و حوصله بِکِشیمش. باید یادمون باشه که وقت و ساعت، جایی از قبل نوشته نشده اند تا ما بخونیمشون. این ما هستیم که اونها رو با قلم مویی که بدست داریم، زنده میکنیم."

اینا نوشته های پریساست. دوست نازنینی که وقتی بعد از ماهها میام و تو وبلاگم مطلب می نویسم و بی سرو صدا میرم، فرداش میبینم که برام کامنت گذاشته. توی این حال آشفته کامنتش سرحالم میاره. بهم انرژی میده. وقتی که اینقدر احساسهای ناخوشایندی داری، اینقدراحساس داوون* بودن میکنی، حس اینکه اونور دنیا دوستت فراموشت نکرده و وجودت رو میبینه و احساس می کنه بهت امید میده.
همیشه وقتی نوشته های پریسا رو میخونم از اینکه اینقدر قشنگ احساسات و حالات روحی منو بیان میکنه تعجب می کنم. مثل اینه که پریشونی های منو با جملات زیبا مینویسه. مثل همین مطلب زیر زره بینش.
پریسای نازنین ممنون که حال بدم رو بهتر کردی. ‏
*Down


Labels: ,

Monday, November 22, 2010

فقط پیمانه

در قلبم رو روی همه دنیا بستم. حتی به روی بچه هام. تصمیم دارم که برای مدت قابل توجهی به همین حال باقی بمونم. تصمیم دارم به همه چیز نه بگم، حتی چیزای خوب. از پیمانه مطیع بودن خسته شده ام. از بعله گفتن خسته ام. از بار مسئولیت اشتباهات دیگران رو به دوش کشیدن خسته ام. منصفانه اش اینه که شاید خیلی وقتها این به دوش کشیدنه دانسته و آگاهانه هم نبوده و فقط از روی عادت و یا حتی نادانی بوده. به هر حال تازمانی که دوباره نشم پیمانه قبل اوضاع همینه.
حالم از خودم به هم می خوره. قبلآشاید پریشون و سردگم بودم ولی اینو هیچ کس نمیدونست. حداقل ظاهر محکم و مطمئنی داشتم. اما حالا چی؟ آدمی شکننده که با کوچکترین نسیمی سر خم میکنه و در هم میریزه.
من خیلی حیفم که بخوام اینجوری محو و نابود بشم. بهتر ازاینها بودم که بخوام بی هیچ ردی توی روزمرگی ها گم بشم. دوباره روبه راه میشم. خودم رو پیدا میکنم و میشم همون پیمانه ای که برای خودم محترم و دوست داشتنی بود. فقط احتیاج دارم که یه مدتی تنها باشم. روح و قلبم فقط و فقط مال خودم باشه.

اولین قدم توی این راه، برگشتن به نوشتن توی این خلوتگاهمه. این تنها جایی هست که در حال حاضر فقط به من تعلق داره و با هیچکس دیگه ای شریکش نیستم.

Labels: , , ,

Thursday, June 03, 2010

بیچاره پیمانه کودک

نیمه شبه و من خوابم نمیبره. دراز کشیده ام جلوی تلوزیون و تک تک برنامه های بیخود رو نگاه می کنم. حوصله کتاب خوندن رو ندارم، همچنین وبگردی. کم کمک بدنم به خارش میافته. از مغز سر تا نک پام می خارند. حس می کنم که اگه دوش بگیرم ممکنه بهتر بشم. ولی کی حال داره بره دوش بگیره. ولش کن. هی سریال وفیلم مضحک نگاه کن و هی خودت رو بخارون. کلافه میشم اما اهمیتی نمیدم.
این روال ساعتها ادامه پیدا میکنه و بازهم غیرتی برای حمام رفتن و نجات خودم از این رنج طاقت فرسا پیدا نمی کنم.
همانطور که چشمم به تلوزیون هست صدای زمزمه ای از پشت سرم میشنوم. برمیگردم و پسرکم رو میبینم که داره به آرومی صدام میکنه. بغلش میکنم میبوسمش و به رختخواب میبرمش، براش آب میبرم، دستاشو نوازش می کنم تا خوابش ببره.
وقتی از اتاقش خارج میشم به خودم میام. برای پسرم اینهمه انرژی و عشق دارم، برای خودم چی؟ چطور اجازه میدم که ساعتها از احساس خارش رنج ببرم و بداد خودم نرسم؟ بیچاره پیمانه کودک که یتیمه. مادری نداره که به دادش برسه. دلم برای خودم سوخت. تنبلی رو کنار گذاشتم و رفتم زیر دوش.
دریغ از کمی آرامش. از لحظه ای که شیر آب رو باز می کنم صدای گریه باران و گاهی هم باربد تو گوشمه. اونها رو در حالتهای مختلف در حال گریه کردن میبینم. با کلافگی و سرعت تمام خودم رو میشورم و از حمام بیرون میپرم.
بیچاره پیمانه کودک. حتی نیمه شب هم نمیتونه یه دوش کوتاه با آرامش داشته باشه.
پ.ن : منظورم از تلوزیون ماهواره بود. خداروشکر هنوز اونقدر حالم بد نشده که تا 7 صبح بشینم و برنامه های بی سروته تلوزیون رو نگاه کنم.
ا

Labels: , ,

Friday, May 28, 2010

یه لحظه تنهایی

دلم می خواد که از خوشحالی بالا پایین بپرم. دلم می خواد از شادی فریاد بزم. نمیدونم آخرین باری که تنهای تنها توی خونه خودم بودم کی بود. مطمئنم که به پیش از به دنیا آمدن باربد برمی گرده(البته اگه از 10 دقیقه سوپررفتن باربد با ددیش رو فاکتور بگیریم) در هر حال خوشحالم. محمد باربد و باران رو برداشته و بیرون رفته و من برای یه مدت ،هرچند کوتاه، تنها هستم.
لازم نیست توی این مدت نگران این باشم که باربد مشغول هست یا وقتش به بطالت می گذره، نکنه امروز زیادی کارتن دیده، میوه و سبزیش رو خورده؟ حوصله اش سر نرفته باشه، وضیت باران چطوره؟ الان سر کدوم کابینت هست؟ نکنه داره به چیز خطرناکی دست میزنه، امروز برای سرگرم کردنشون چیکار کنم. چه غذایی بگذارم که هر دوشون خوب بخورند، قطره آهن باران فراموشم نشه. یادم باشه که امروز یه بازی فکری واسه باربد بخرم، خدایا چرا من وقت نمی کنم که یه کم با باران بازی کنم، چرا باران نمی گذاره که من کمی با باربد وقت مفید بگذرونم. چرا نمی گذاره کمی با باربد نقاشی بکشم. وای نکنه الان که باران رو بیش از اندازه چلوندم حس ناامنی توی باربد به وجود آورده باشم. چطوری جبرانش کنم.و........
خیلی وقتا میشه که کم میارم. اختصاصا که کاملا دست تنهام. یه جورایی مثل سینگل مام* ها هستم. تازه بد تر چون اونها خودشون هستند و خودشون ولی محمد نه تنها یارم نیست، مواقع زیادی هم پیش میاد که یه جورایی استقلال فکری رو ازم میگیره.
عذاب وجدان دارم. حس بدی بهم دست میده وقتی که میبینم اینقدر از نبودن بچه ها خوشحالم. از اینکه شبا زور میزنم که بخوابند تا من بتونم دقایقی رو واسه خودم لم بدم و تلوزیون نگاه کنم یا ترجمه کنم یا هر کار کوچیک دیگه ای واسه خودم.
می دونم که این روزا هم میگذرند. می دونم که دارم سخت ترین دوران زندگی ام رو می گذرونم و به زودی بچه ها به قول معروف از آب و گل میان و منم کمی راحتت تر میشم. ولی واقعا بعضی وقتا پیش میاد که بدجوری کم میارم. اونوقت میشه که از این همه ضعیف بودن خودم بدم میاد. به خودم میگم تو که اینقدرکم ظرفیت هستی واسه چی گذاشتی بچه هات دو تابشن. اصلا واسه چی بچه دار شدی و هزار تا حرف دیگه.
پستم قرار بود شاد باشه اما نشد.
دارم یه تصمیم خیلی همه میگیرم واسم دعا کنید که بتونم تصمیم درستی رو بگیرم.
* Single Mom

Labels: ,

Saturday, May 15, 2010

یافتم

چند وقتی هست که دنبال ریشه این افسردگی ام که دیگه واقعا طولانی مدت شده میگردم. بالاخره امروز پس از مکاشفات فراوان یادم افتاد که داستان از اون روزی شروع شد که پیمانه خانم خوشحال یه مقدار خیلی زیادی چاق شد.رفتم پیش فامیلی دکترم و ازش پرسیدم که آیا دارویی هست که کمک کنه تا کمی لاغر بشم. دکتر دانشمند تر از من هم بهم یه قرص معرفی کرد ( از اونجایی که من خیلی حافظه خوبی در به خاطر سپاری اسم ها دارم ازم نپرسید که اسم قرص چی بود) بهم گفت که این قرص ضد افسردگی خیلی معروفی هست و ضرر خاصی هم نداره. یادمه وقتی که رفتم از داروخانه دارومو بگیرم خانم دکتر داروساز بهم گفت که تقریبا 90 درصد مردم کانادا از این دارو استفاده می کنند. خوب من هم طبیعتا خوشحال که در زمره اون 90 درصد قرار گرفته و از اقلیت 10 درصد خارج شدم :)

فقط دکتر بهم گفت که قطع کردن این دارو خطرناک هست و باید زیر نظر دکتر باشه. مدتی این دارو رو می خوردم و خوب خیلی خیلی حال خوبی داشتم و خودم رو جزء خوشبخت ترین آدمهای دنیا می دونستم. تا اینکه بارانکم رو حامله شدم و مثل احمقها حرف دکتر رو فراموش کردم و سر خود دارو رو قطع کردم. همین شد که من در طول دوران حاملگی به شدت افسرده شده بودم و شاید یکی از مهترین دلائلی که الان ایران هستیم هم همین باشه.

نمید ونم هیچ کار خدا بی حکمت نیست. حتما صلاحی هست که من نمی دونم ولی خیلی خوشحالم که دلیل افسردگی ام رو پیدا کردم. می دونید فکر کردن به اینکه افسرده شدی خودش افسردگی رو بیشتر می کنه. البته الان حال خیلی خوبی دارم و کمی خودمو پیدا کردم. ولی ای کاش اون داروی لعنتی رو نخرده بودم. نمی دونم اگه دارو رو نخرده بودم الان زندگی امون چه وضعیتی داشت.

Labels: , ,

Thursday, August 27, 2009

کمی دلتنگی

وقتی که بعد از چهار ماه و بیست و پنج روز می خوای بنویسی، وقتی یه دنیا حرف نگفتنی تو دلت قلنبه شده که داره راه نفس کشیدنت رو میگیره، وقتی هنوز آثار افسردگی زایمان از وجودت رخت نبسته، به نظر شما چی باید نوشت؟ فقط اینو بگم که دارم گذشته ام رو شخم میزنم. دارم کند و کاو می کنم. افسوس و صد افسوس که تنها چیزی که پیدا می کنم گند آبهای زیر زمینی هست و نه عتیقه زیر خاکی باارزش. کاش می تونستم بیشتر بنویسم. کاش می تونستم اینجا خودم رو خالی کنم. می دونید پیدا کردن این گند آبها به اندازه پیدا کردن عتیقه کارگشا و با ارزش هست.
سعی می کنم که دیگه زود به زود بنویسم.

Labels: , , ,

Wednesday, October 22, 2008

بازم دلم تنگه

فقط آمدم که اعلام کنم که من دوباره به شدت دپرس هستم.

دیشب برای اولین بار برف زمستونی امسال آمد. از این کشور لعنتی متنفرم. از سرماش. از هوای دلگیر و افسرده کننده زمستونش.

دلم هوای گرم و مطبوع شهر عزیزم شیراز رو می خواد با آدمای خاکی و خونگرمش. دلم نسیم خنک و دلچسب شبای تابستونشو می خواد. بوی مست کننده بهار نارنج بهارش رو. دلم شبای حافظیه رو می خواد.

دلم خرید کردن با مامانمو میخواد. درددل های با باباییمو.

دلم یه چمران گردی حسابی با داداشیامو می خواد که اونا ویراژ برن و من سرشون داد بکشم که من دیگه مامان شدم و شیرم خشک میشه اگه بترسم.

مهمونی های خانوادگی خانواده خوشحالمو که با دلیل و بیدلیل دورهم جمع میشیم و به رقص و پایکوبی ختم میشه.

دلم تا صبح بیدار موندن خونه مادرشوهر رو می خواد و حرفهای خاله زنکی درگوشی با محمد و خواهر شوهرم سهیلا به همراه تخمه آفتابگردون و بستنی و هرچیز نوبرانه فصل.

آخ که چقدر دلتنگم.

دلم شب تا صبح بیدار موندن با مریم نازنینم رو می خواد به همراه نوای دلچسب شهرام ناظری و سکوت سرشار از ناگفته هاست.

بی قیدی و بی خیالی مهمون بودن خونه مامان، فراموش کردن اینکه دیگه مامان شدم و احساس لذت بخش دوباره دختر خونه بودن.

دلم تنگه. خیلی تنگ. اگه بخوام از همه اون چیزایی که دلم می خواد حرف بزنم تا فردا باید بنویسم هی دلم اینو می خواد و اونو می خواد بگم. فقط اینو بگم که دلم بدجوری تنگ.

Labels: ,