تولدی دیگر

Thursday, September 27, 2012

یه انقلاب کوچولو

امروز صبح که چشمامو باز کردم دیدم نه، امروز از اون روزاست. دندهه بدجوری چپه و اصلا حال و حوصله ندارم. فکر اینکه الان باید بلندشم، تاشب نقش یه مادر خوب و مهربون رو بازی کنم (درحالی که خودم می دونم که امروز حتی آدم خوبی هم نیستم چه برسه به مادر خوب) حالم رو از اونی که بود خراب تر کرد. دلم نمی خواست از تخت بیرون بیام. محمد کمی پیشتر بیدار شده بود و داشت به کاراش میرسید. اونقدر توی تخت با چشم بسته بیدار موندم تا اینکه باربد و باران یکی یکی بیدار شدند و اومدند بهم سر زدند. حتی وقتی منو میبوسیدند هم واکنشی نشون ندادم و به روی خود نیاوردم و چشمامو باز نکردم. بدجوری دلم تنهایی می خواست. تنهایی بیدغدقه. بی نگرانی از اینکه بچه ها به چی نیاز دارند و من براشون چه باید بکنم. یه دفعه مثل برق زده ها از جام بلند شدم. یه صبحانه سرهم بندی براشون آماده کردم و سپردمشون به محمد، لباسامو پوشیدم و زدم بیرون. رفتم پارک ملت. از دکه روبه روی پارک چند تا مجله خانواده و جدول خریدم و از سوپری یه بطری آب و یه بسته اسمارتیز "ام اند ام"* قهوه ای. بساط سور و ساتمو جور کردم و رفتم اونقدر توی پارک پرسه زدم تا یه جای مناسب توی سایه که نه زیادی شلوغ و نه دور افتاده و پرت ( میدونید دیگه اوضاع ایران رو) پیدا کردم.  دوساعتی با صدای موسیقی و طعم لذیذ "ام اند ام" چرت و پرتهای مجله خانواده رو خوندم جدول حل کردم و در آرامش فکر کردم.
خودم باورم نمیشه که این منم که حتی برای یک لحظه توی این مدت ذهنم مشغول بچه ها نشد و فقط و فقط خودم بودم.
راه برگشتن رو پیاده آمدم.  نسیم لذیذ پائیزی با فریادهای تونی بریکستون* که داشت "آن برک می هارت" رومی خوند یه فضای رویایی ناگفتنی رو درست کرده بود. احساس می کردم دوباره بیست و دوسه ساله شده ام. دیدم که آماده ام که برگردم و تا پایان روز یه مادر تمام عیار برای بچه هام باشم.

کاش یادم بمونه که منم آدمم
کاش یادم بمونه که منم حق نفس کشیدن دارم
کاش یادم بمونه که نباید از داشتن یه تفریح به این کوچکی و به این سالمی نباید احساس عذاب وجدان بهم دست بده، چون بچه هام نقشی درش ندارند
که اگه خودم به اینها اعتقاد و باور نداشته باشم هیچ کس دیگه هم نخواهد داشت.


 M&M *
Unbreak My Heart - Toni Braxton  *

اینم متن این آهنگ زیبا

"Un-break My Heart"

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Come back and bring back my smile
Come and take these tears away
I need your arms to hold me now
The nights are so unkind
Bring back those nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart

Take back that sad word good-bye
Bring back the joy to my life
Don't leave me here with these tears
Come and kiss this pain away
I can't forget the day you left
Time is so unkind
And life is so cruel without you here beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry these tears
I cried so many nights
Un-break my heart
My heart

Don't leave me in all this pain
Don't leave me out in the rain
Bring back the nights when I held you beside me

Un-break my heart
Say you'll love me again
Undo this hurt you caused
When you walked out the door
And walked out of my life
Un-cry this tears
I cried so many, many nights
Un-break my

Un-break my heart oh baby
Come back and say you love me
Un-break my heart
Sweet darlin'
Without you I just can't go on
Can't go on....


Labels: , ,

Saturday, January 15, 2011

پریشان نامه بعد از سفر

وقتی که چند مدت نمی نویسی، شروع مجدد کمی مشکل میشه. در واقع همون مبحث اینرسی سکون و حرکت. سه هفته ای سفر بودم ( برای نصب نرم افزاری که گفته بودم ). البته یه هفته ای هست که برگشته ام ولی دچار شل زدگی بعد از سفر یا همون اینرسی سکون و تنبلی بودم. توی این یه ماه هزاران هزار مطلب رو توی ذهنم نوشتم و با شما درمیان گذاشتم. مسائلی که شاید اگه امکان وبلاگ نویسی هم بود، بازم نمی تونستم اینجا بنویسمشون. افسوس که دقیقا همون مطالبی رو نمیشه نوشت که بیشتر از همه به گفته شدن احتیاج دارن.
به یه انگیزه قوی احتیاج داشتم تا دوباره شروع به نوشتن کنم. تا اینکه امروز برای بار دوم فیلم "میم مثل مادر" رو دیدم. از شبکه " ام. بی. سی. پرشیا" پخش میشد. مثل بار اولی که دیدمش، پوست دلم نازک شد، ترک برداشت و پاره پاره شد. چقدر این فیلم دلچسب و لطیف هست. فیلم که تمام شد دلم می خواست مینشستم و ساعتها اشک میریختم. از اون هق هقهایی که دل آدم رو خنک می کنه. اما افسوس که باید اشکهامو فرو می خوردم و به سوالات بی پایان باربدم جواب می دادم.
مامانش چی شد؟
چرا موهاش این شکلی شده بود؟
چرا باباش پیششون نبود؟ مگه دوستشون نداشت؟
چرا پسر توی آب افتاده بود؟
و..........
نتونستم مقاومت کنم و مثل یه مادر خوب کانال رو عوض کنم.
یه اتفاقای خوبی داره میافته. دعا کنید که کارها خوب پیش بره و همه چیز به حال نرمال برگرده.

Labels:

Thursday, November 25, 2010

ترس برادر مرگ

ده سال ترس کافی نیست؟ ده سال توی سایه ترس زندگی کردن. زندگی کردن که نه همش ترسیدن و ترسیدن. ترس از آینده نامعلوم، ازپشیمونی، از ناامیدی و دپرس شدن و از اینکه امور اونجوری که فکرش رو میکردی پیش نرفت.

چقدر نصیحت کردن دیگران کار راحتی هست. اصلا باعث میشه که احساس بزرگی کنی. چون نشستی و بااعتماد به نفس اونارو نصیحت می کنی که باید چی کار کنند. انگار که اونها نادون ترین آدمهای روی زمین هستند که چیزی که به نظر شما اینقدر ساده وشدنی میاد براشون عجیب و ناممکن هست. راحت میشینی و به پدر ومادر خودت، اونهایی که تورو به این دنیا آوردند، بزرگ کردند، میگی که آخه چرا با ترستون مواجه نمیشید. بهشون میگی مگه نمیترسید از اتفاق افتادن این موضوع، تا کی می خواید بترسید؟ بگذارید اتفاق بیافته.

بعد خودت ده سال با یه ترس زندگی میکنی. به همین سادگی. ملای دیگرانی. شش سال پیش همینقدر پریشون بودم. اونقدر مستاصل شدم که با وجود اینکه آدم مذهبی نیستم، استخاره کردم. فکر کردم تو تصمیم گیری موندم خوب چه اشکالی داره که از خدای خودم، نیروی برتر خودم توی تصمیم گیری کمک بگیرم. وقتی نتیجه استخاره رو شنیدم با وجودی که از خدا کمک خواسته بودم و اعتفاد داشتم که اون بهترین رو برام در نظر میگیره ولی بازم این ترس لعنتی اجازه نداد به راهی که بهم نشون داده بود برم. به همین راحتی. راه سهل تر رو انتخاب کردم و توی سایه ترس زندگی رو ادامه دادم.

حال شش سال از اون موضوع میگذره. بازم منم و همون دوراهی. بازم منم و همون ترسای فلج کننده.

به خودم میگم بیا و استخاره کن. دل به دریا بزن و با ترست رو به رو شو.
از خودم و اینهمه ناتوانی حالم به هم میخوره. اگه اوضاع خرابتر شد چی؟ اطرافیان هم که همه فقط و فقط به دنبال ماست مالی کردن هستند. یکی پیدا نمیشه که واقعیت رو بهت بگه. هیچ کسی نیست که بتونی باهاش درددل کنی و کمک فکری بخوای. اونها فقط ترساتو بیشتر می کنند. می گند که اشتباه می کنی. اوضاع اونقدر ها هم که تو فکر می کنی بد نیست. میگن که کم صبری. خوب منم که خودم میدونم که کم صبرم. توی دلم خالی میشه. دیگه نمی تونم تشخیص بدم که من دارم کم صبری می کنم و یا اینکه اوضاع واقعا قابل تحمل نیست.

Labels: , ,

Wednesday, November 24, 2010

تلاش برای وفاداری

حسن نوشتن وبلاگ برای آدمهای فراموشکاری مثل من اینه که با خوندن اون چیزایی رو که ذهن باهوششون می خواد که فراموش کنه، می تونه به یاد بیاره. مثل مطلبی که با عنوان " با خود وفادار میمانم آیا یا راهی سهل تر انتخاب می کنم".

برای مدت بسیار طولانی با امیدی واهی سرکردم و روز و شبم رو خراب کردم. هر بار چشمم رو به روی حقیقت بستم و امید بستم که همه چیز درست میشه. اما به قول اًپرا هرچقدر هم که کندن سخت باشه، باید کند. اینو به خودم مدیونم. اینو به زندگی ام مدیونم. به همه رویاها و افکاری که توی سالهای جوونی داشتم.

اونقدر تکرار می کنم که دیگه فراموشم نشه. باید یادم بمونه. یادم باشه که کی بودم و چی می خواستم بشم. باید این چیزی رو که الان هستم خوب ببینم. تفاوتاشو دربیارم. باید بفهمم چرا اینقدر دور شدم.

شاید این آخرین فرصت باشه.

Labels: , ,

Monday, November 22, 2010

فقط پیمانه

در قلبم رو روی همه دنیا بستم. حتی به روی بچه هام. تصمیم دارم که برای مدت قابل توجهی به همین حال باقی بمونم. تصمیم دارم به همه چیز نه بگم، حتی چیزای خوب. از پیمانه مطیع بودن خسته شده ام. از بعله گفتن خسته ام. از بار مسئولیت اشتباهات دیگران رو به دوش کشیدن خسته ام. منصفانه اش اینه که شاید خیلی وقتها این به دوش کشیدنه دانسته و آگاهانه هم نبوده و فقط از روی عادت و یا حتی نادانی بوده. به هر حال تازمانی که دوباره نشم پیمانه قبل اوضاع همینه.
حالم از خودم به هم می خوره. قبلآشاید پریشون و سردگم بودم ولی اینو هیچ کس نمیدونست. حداقل ظاهر محکم و مطمئنی داشتم. اما حالا چی؟ آدمی شکننده که با کوچکترین نسیمی سر خم میکنه و در هم میریزه.
من خیلی حیفم که بخوام اینجوری محو و نابود بشم. بهتر ازاینها بودم که بخوام بی هیچ ردی توی روزمرگی ها گم بشم. دوباره روبه راه میشم. خودم رو پیدا میکنم و میشم همون پیمانه ای که برای خودم محترم و دوست داشتنی بود. فقط احتیاج دارم که یه مدتی تنها باشم. روح و قلبم فقط و فقط مال خودم باشه.

اولین قدم توی این راه، برگشتن به نوشتن توی این خلوتگاهمه. این تنها جایی هست که در حال حاضر فقط به من تعلق داره و با هیچکس دیگه ای شریکش نیستم.

Labels: , , ,

Thursday, August 27, 2009

کمی دلتنگی

وقتی که بعد از چهار ماه و بیست و پنج روز می خوای بنویسی، وقتی یه دنیا حرف نگفتنی تو دلت قلنبه شده که داره راه نفس کشیدنت رو میگیره، وقتی هنوز آثار افسردگی زایمان از وجودت رخت نبسته، به نظر شما چی باید نوشت؟ فقط اینو بگم که دارم گذشته ام رو شخم میزنم. دارم کند و کاو می کنم. افسوس و صد افسوس که تنها چیزی که پیدا می کنم گند آبهای زیر زمینی هست و نه عتیقه زیر خاکی باارزش. کاش می تونستم بیشتر بنویسم. کاش می تونستم اینجا خودم رو خالی کنم. می دونید پیدا کردن این گند آبها به اندازه پیدا کردن عتیقه کارگشا و با ارزش هست.
سعی می کنم که دیگه زود به زود بنویسم.

Labels: , , ,

Monday, December 22, 2008

خاحافظ شرکت نازنین

این آخرین پستی هست که دارم از پشت میز کارم توی شرکت می نویسم. آخرین لحظات کارم توی شرکت هست. میزم رو تمیز کردم و وسائلم رو برداشتم و توی کیف جا دادم. نمی دونم چه احساسی دارم. شاید اگه حامله نبودم و کار اینقدر خسته ام نکرده بود خیلی غمگین تر می بودم. الان یه جورایی احساس رهایی می کنم.

نمی دونم هیچ وقت پیش میاد که من دوباره پشت این کامپیوتر بشینم و از پنجره دوست داشتنیم به بیرون نگاه کنم یا نه. نمی دونم روزگار، پنهانی چی واسم رقم زده ولی در هر حال می خوام که از همه چیز با حضور قلبی خداحافظی کنم که اگه دیگه ندیدمشون از خداحافظی کردن متاسف نشم.

کامپیوتر عزیزم خداحافظ. میز و پنجره قشنگم خداحافظ. همکارای مهربونم خداحافظ و شرکت نازنینی که سه سال میزبان من بودی خداحافظ.

بازم عینهو سیب زمینی نشستم. نه اشکی نه غمی نه اندوهی. از منی که حتی موقع خداحافظی با دشمنم هم اشکم درمیاد خیلی بعیده.

Labels:

Wednesday, December 10, 2008

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

باربدم این روزا خیلی حساس شده. چند وقتی هست که صبحا وقتی محمد میگذارتش مهد گریه می کنه و محمد با نارحتی تعریف می کنه که چطور باربد چشم میدوزه تو چشمش و با نگاهش التماس می کنه. از اونجایی که من باربد رو مهد نمی گذارم تا امروز تجربه اش نکرده بودم. اما امروز پاره پاره شدن قلبم رو دیدم. پسرکم از صبح که بیدار شد که بهانه گیری می کرد. اول از همه از من کارتن دورا رو خواسته بعد از یه سری گریه کردن و اینکه با هم نشستیم و همه کانالهای کارتن رو مرور کردیم و دید که هیچ کانالی دورا نداره، شروع کرد به بهانه گیری واسه Elmo یه دور هم همه کانالها رو به دنبال اون گشتیم تا آخر سر از یه کارتن خوشش آمد و به اون رضایت داد.

به مرحله لباس پوشیدن که رسیدیم دیگه حسابی اوضاع خراب شد. هق هق گریه می کرد و می گفت که نمی خواد بره. به شدت به من چسبیده بود و مامی مامی می کرد. فقط خدا میدونه که من چطور خودمو کنترل می کردم که اشکام پائین نیاد.

بچه ها زیاد پیش میاد که واسه خواستن و نخواستن چیزی گریه کنند ولی این گریه فرق داشت. گریه دلشکستگی و ترس بود. گریه یه آدم تنها مونده بود. هزار بار گوشی رو برداشتم که زنگ بزنم به شرکت وبگم که نمیام ولی میدونستم که با توجه به اینکه روزای آخر کاریم هست و یه دنیا کار هست که باید تحویل بدم و تمام کنم، بازم گوشی رو گذاشتم.

اون نگاه معصومش رو میدوخت تو چشام و می گفت مامی نمی خوام برم.

تمام طول راه شرکت رو گریه کردم. به خودم لعنت فرستادم که اینقدر ناتوانم که نمی تونم توی این مراحل حساس همراه و پشتیبانی برای پاره تنم باشم. به خدا و زمین و زمان لعنت فرستادم.

تنها دلخوشیم اینه که فقط 6 روز دیگه مونده. نمیدونم چرا یهو هالش اینقدر منقلب شده.

در هر حال ببخشید که بعد از پست قبلی و اونهمه کامنت های شیرنی که واسم گذاشتید مجبور شدم این پست رو بنویسم.


بعدا نوشته شد: همین الان بابا زنگ زدن وگفتن که ویزاهاشون آمده. خدایا چقدر زندگی بالا پائین داره. از خوشحالی دلم می خواد فریاد بکشم. انگار نه اینکه تا همین یه دقیقه پیش تو دلم خون میباریدم. مامان بزرگ بابا بزرگ پسرکم دارن میان.

از همه اونایی که واسه اومدن مامان بابا دعا کردن و به من دلگرمی دادند ممنون.

Labels: , ,

Thursday, December 04, 2008

آسمون شیراز و حال من خراب

توی شرکت هستم. پشت میزم نشستم و دارم کار می کنم. پروژهای که دارم روش کار می کنم، چند زبانه کردن یکی از سایتهای شرکت هست. به بخش روتین و تکراری رسیدم و کار کمی یکنواخت شده. یه دفعه وسط کپی و پیست کردن های تکراری توجهم به پنجره بیرون جلب میشه. به درختهای لختی که توی باد دارن به این سو و اون سو میرن.به مردمی که سرهاشون رو توی یقه های کت هاشون فرو بردند تا از گزند باد در امان باشند. چشمم به آسمون میافته. یه آسمون ابری که گوشه هایی از ابرها باز شدند. قسمت زیر ابرها خاکستری هستند ولی بالاهاشون ابرهای پنبه ای سفیدی هستند که توی نور خورشید میدرخشند.

آخ که یهو متوجه میشم که چقدر این آسمون شیبیه آسمون بهاری شهر محبوبم شیرازه. حالم از زمستون سرد و درختای لرزون به بهار قشنگ شهرم تبدیل میشه. به خودم میام و میبینم که چقدر موسیقی که داره از رادیو پخش میشه موسیقی قشنگی هست. میرم وواسه خودم کافی میریزم. دیگه عملا کار رو کنار گذاشته ام و روبه روی پنجره نشستم و دارم به رقص قشنگ ابرها با خورشید نگاه می کنم.

چقدر ما آدما عجیب غریبیم و یا شاید بهتره بگم چقدر حال من این روزا عجیب غریبه. این روزا کوچکترین چیزی می تونه دلم رو بشکونه و ساعتها حالمو خراب کنه و یهو یه لحظه دیدن ابرا منو به رویا های شیرین میبره. بماند که عمدتا در حال اول به سر می برم.

تا همین امروز صبح داشتم واسه تمام شدن کارم و خونه نشین شدنم لحظه شماری می کردم ولی الانی که توی این حال هستم دلم از اینکه دیگه شاید هیچوقت پشت این میز نشینم، از این پنجره به بیرون نگاه نکنم، همکارا و دوستای خوبی که اینجا پیدا کردمو نبینم گرفت. می دونم که دلم تنگ خواهد شد. فردا کریسمس پارتی شرکت هست. دوربین رو میبرم و از همه فیلم و عکس میگیرم.

خلاصه اینکه این روزا حال غریبی دارم.

Labels: , ,

Tuesday, November 11, 2008

روز یادبود

امروز Remembrance Day و یا روز یادبود هست. روزی که مردم به یاد شهداشون و به احترام اونها ساعت 11 روز 11 ام ماه 11 ام سال به مدت یک دقیقه سکوت می کنند. از روزها قبل گلهای مصنوعی شقایق رو به لباسشون وصل می کنند تا نشانی از کشته شده های گمنام جنگ داشته باشند.

این رسم درواقع در ابتدا به رسم یادبود کشته شده های جنگ جهانی اول که در روز 11 ام نوامبر سال 1918 به پایان رسید، ایجاد شد ولی به مرور به سمبلی برای همه شهیدان بخصوص شهیدان گمنام تبدیل شد. برام خیلی جالبه وقتی که میبینم که مردم با چه احترامی شقایق ها رو به سینه میزنند و از شهیداشون با چه افتخاری یاد می کنند.

یادم میاد که وقتی که دبیرستانی بودم و توی شورو حال کنکور بودم چقدر از اینکه خانواده شهدا، اسرا و یا جانبازا سهمیه داشتند ناراحت بودم و همیشه به عنوان یه نکته تاریک توی دل وذهنم بود. بعد ها که بزرگتر شدم واقع بینانه تر قضایا رو نگاه کردم. همچنین از اونجایی که عزیزترین دوستم فرزند جانبازی بود که توی جنگ زانوشو از دست داده بود و به بیماری دیابت مبتلا شده بود و از نزدیک مشکلات زندگیشونو میدیدم. کم کم دیدم و فهمیدم که چرا باید چیزی مثل سهمیه شهید و یا جانباز بوجود بیاد. زندگی فرزندی که پدرش رو توی جنگ از دست داده هیچ وقت مثل منی که خدا سایه پدرم رو انشاءالله صد سال دیگه هم بالای سرم نگه داره نخواهد بود. کمبود اون پدر همیشه همراه اون خواهد بود و اون پدر برای حفظ جان و مال یکی مثل من به جنگ رفته. اون پدری که بخشی از جانشو توی این راه فدا کرده برای همه عمر زندگی فرزندان و همسرش رو دستخوش مشکلات کرده. پدر این دوست عزیز من سالهاست که درگیر بیماری هست و این درگیری جدای از مشکلاتی که برای خودش داره، همه خانواده رو تحت الشعاع قرار داده. این مشکلات به راحتی می تونه هر بچه ای رو از درس خوندن عقب بندازه. تا من و دیگرانی که در رفاه و آرامش کامل به درس و مدرسه میپردازیم.

چیزی مثل سهمیه های اختصاصی، حقوق های بالاتر و یا هر امکانات دیگه ای که باشه، حداقل کاری هست که ما میتونیم به پاس از خودگذشتگی اونها در اختیارشون قرار بدیم. چیزی که خیلی برام جالبه اینه که تا اون جایی که این حافظه نیم سوز من اجازه میده میبینم که حتی خود اون دوستم هم با ما همزبون میشد ( عزیزم اگه اشتباه می کنم منو تصحیح کن).

دلم درد گرفته. از اولی که این نوشته رو شروع کردم یه غم سنگین به دلم نشسته. دلم میسوزه که عملکرد نابجای دولتمردا، ناسپاسی ذاتی ما مردم ایران در کنار تبلیغات نامردانه غربی ها اینقدر ما رو از واقعیات دور کرده. به جای اینکه با احترام از شهیدها یاد کنیم به اونها و خانواده هاشون بی احترامی می کنیم. اونها رو دشمن خودمون میدونیم.

میدونم که خیلی حق کشی ها توی این جنگ شد. می دونم که خیلی ها به نان ونوایی رسیدند. همه چیزهای منفی دیگه رو هم میدونم. خیلی ها سرباز بودند با زور رفتند.............

ولی چیزی که هست اینه که همه این نکات منفی همه جای دیگه هم هست. اینم بخشی از فرهنگ ماست. ولی نباید بگذاریم که همه خوبی ها، ایثارها و فداکاری ها به خاطر آدم های فرصت طلبی که همیشه و همه جا هستند، هیچ و بیمعنی بشه. حیف نیست که فرصت طلب ها باعث بشن که ما نتونیم به افتخاراتمون افتخار کنیم؟

Labels: ,

Wednesday, October 22, 2008

بازم دلم تنگه

فقط آمدم که اعلام کنم که من دوباره به شدت دپرس هستم.

دیشب برای اولین بار برف زمستونی امسال آمد. از این کشور لعنتی متنفرم. از سرماش. از هوای دلگیر و افسرده کننده زمستونش.

دلم هوای گرم و مطبوع شهر عزیزم شیراز رو می خواد با آدمای خاکی و خونگرمش. دلم نسیم خنک و دلچسب شبای تابستونشو می خواد. بوی مست کننده بهار نارنج بهارش رو. دلم شبای حافظیه رو می خواد.

دلم خرید کردن با مامانمو میخواد. درددل های با باباییمو.

دلم یه چمران گردی حسابی با داداشیامو می خواد که اونا ویراژ برن و من سرشون داد بکشم که من دیگه مامان شدم و شیرم خشک میشه اگه بترسم.

مهمونی های خانوادگی خانواده خوشحالمو که با دلیل و بیدلیل دورهم جمع میشیم و به رقص و پایکوبی ختم میشه.

دلم تا صبح بیدار موندن خونه مادرشوهر رو می خواد و حرفهای خاله زنکی درگوشی با محمد و خواهر شوهرم سهیلا به همراه تخمه آفتابگردون و بستنی و هرچیز نوبرانه فصل.

آخ که چقدر دلتنگم.

دلم شب تا صبح بیدار موندن با مریم نازنینم رو می خواد به همراه نوای دلچسب شهرام ناظری و سکوت سرشار از ناگفته هاست.

بی قیدی و بی خیالی مهمون بودن خونه مامان، فراموش کردن اینکه دیگه مامان شدم و احساس لذت بخش دوباره دختر خونه بودن.

دلم تنگه. خیلی تنگ. اگه بخوام از همه اون چیزایی که دلم می خواد حرف بزنم تا فردا باید بنویسم هی دلم اینو می خواد و اونو می خواد بگم. فقط اینو بگم که دلم بدجوری تنگ.

Labels: ,

Tuesday, October 14, 2008

حس نوشتن

نمی دونم چرا یه روزایی اصلا حس نوشتن ندارم. انگار یه چیزی تو وجودم لج می کنه و نمی گذاره بنویسم. مثل یه بغض میشه و راه گلومو میگیره. مطلب واسه نوشتن دارم ولی دستم به نوشتن نمیره.

مثل حسی که امروز دارم. از صبح تاحالا چندین بار دوستای نازنینم باهام تماس گرفتند و پرسیدند که چرا پست جدید ندارم. راستش اونقدر حال و روحیه ام این روزها متغیره که خودم هم از دست خودم خسته شدم، چه برسه به اون بیچاره هایی که پست هامو می خونند. می دونم که همه اینها از اثرات حاملگی هست که دست به دست دلتنگی و افسردگی من داده و داره بهم دهن کجی می کنه ولی گناه شما بیچاره هایی که این صفحه رو باز می کنید چیه. شمایی که شرط می بندم تو دلتون میگید بابا تکلیف آدم با این پیمانه هم معلوم نیست، یه روز خوشه یه روزناخوش. یه روز از خوشی ذوق مرگه، یه روز از غصه لب و لوچه اش آویزون.

می دونید چیه، راستش در مجموع حالم از همیشه زندگی ام بهتره. یعنی یه آرامش عمیق و ثابتی ته دلم هست. مثل دریا، همون دریایی که اینقدر عاشقشم. توی طوفانی ترین حالت ها هم عمق دریا آرومه و فقط این لایه رویی آب هست که دستخوش طوفان میشه. حال منم اینجوریه. اون آرامشی که همیشه و همیشه دنبالش بودم مدتهاست که مهمون دلم شده و قلبمو آروم کرده ولی در عین حال خوب مثل هر آدم دیگه ای زیر وبالا دارم.

جالبه نوشتن همین چند سطر چقدر آرومم کرد. دوستای نازنیینم ممنون. واقعا حالم بهتره.

Labels: