تولدی دیگر

Monday, January 26, 2009

Charmed

از بین همه سریالهاو برنامه هایی که تلوزیون اینجا پخش می کنه یه سریال هست که من خیلی دوستش دارم. اسمش "چارمد" هست و داستان سه تاخواهر که پری هستند و با دیو ها می جنگند. این سریال، موضوع جنگ با دیوها رو که فی نفسه به نظر مسخره میاد اونقدر قشنگ پرداخت می کنه که فراموشت میشه که داری به یه داستان خیالی و دور از واقع نگاه می کنی.
رابطه این سه خواهر اونقدر قشنگ هست که منو به دنبال خودش می کشونه و همیشه به یادم میاره که چقدر نداشتن خواهر منو اذیت کرده و باعث شده که احساس تنهایی کنم. با وجود اونکه کلکسیونی از دوستهای خیلی خوب به همراه همزاد نازنینم - که شاید داشتنشون آروزی هر کسی بوده- دورم رو پر کرده، ولی این خلا لعنتی هیچ وقت پر نشده. به همین دلیل هست که آرزوی قلبیم اینه که خدا این توان رو بهم بده که بتونم 4 تا بچه داشته باشم. دوتا خواهر و دوتا برادر. می دونم که آرزوی محالی هست ولی خیلی توی قلبم ریشه عمیقی داره.
این سریال از کانال کازمو پخش میشد و من هر روز تا قبل از آمدن مامان اینها یه قسمتش رو میدیدم. چند روزی که از آمدن مامان بابا گذشت و کمی از شلوغی ها کم شد دوباره پیگیر سریالم شدم و دیدم ای دل غافل کانال کازمو قطع شده. سرم شلوغ بود و خیلی اهمیتی ندادم. ولی مدتی هست که شبا اصلا نمی تونم بخوابم. تماس گرفتم واین کانال رو وصل کردم. حالا نیمه شبا وقتی بی خوابی به سرم میزنه تنها دلخوشیم اینه که ساعت سه تا چهار می تونم سریال محبوبم رو ببینم و هر شب و هر شب فکر داشتن 4 تا بچه توی وجودم قوی تر میشه.

Labels: ,

Thursday, January 22, 2009

لحظه ای حضور در حال

نشسته ام و دارم به شکمم نگاه می کنم. می بینمش که از زیر پوستم حرکت می کنه و به طرف دیگه میره. یه دفعه یه حال غریب بهم دست میده. اینی که اینجوری زیر پوست من داره حرکت میکنه یه موجود عزیز وظریف زنده است. حالم دگرگون میشه. فکر اینکه یه موجود توی تن تو هست. داره زندگی میکنه. حرکت می کنه، می خنده و گریه می کنه. از عظمت موضوع موهای تنم سیخ میشه.
به این فکر می کنم که چطور پوست تنم اینقدر کش آمده. چطور تک تک سلولهای تنم تحت تاثیر شرایط عوض شدن و حالتی دیگه به خودشون گرفته اند. سر باربد هم همین حال رو داشتم. انگاری که حضور خدا رو بهتر میشه لمس کرد. انگاری که خدا قدرتش رو به رخت میکشه. روز زایمان که خودش یه دنیای دیگه است. حضور خدا رو کنار تختت احساس می کنی.
به نظر من یه بخشی از وجود مادرا توی همون روز زایمان کامل میشه. انگاری که خدا بخشی از روح خودشو با خارج شدن بچه از بدن مادر، به مادر منتقل می کنه. برای من که اینجوری بود. اینقدر واضح عوض شدن روح و روانم رو احساس کردم.
نمی دونم که اینبار هم اینقدر متاثر خواهم شد؟ پریسا میگه عشقی که تو وجودت به باربد داری دوباره برای یه موجود دیگه بوجود میاد. خیلی برای حس این لحظه هیجان زده هستم. تا این لحظه از حاملگی ام توی شلوغی گذشت ولی حتی همین چند لحظه ای که درحالم حضور داشتم برام کافی هست.

Labels: ,

Wednesday, January 21, 2009

یه کم تنهایی

دلم یه گوشه خلوت می خواد. یه گوشه ای که هیچ کس نباشه، حتی باربدم. یه جایی که بتونم با خودم خلوت کنم و برای این رویداد مهمی که در پیش دارم آماده بشم. سر باربد که حامله بودم ماه آخر رو توی خونه تنها بودم اما اینبار یه موجود کوچولو هست که لحظه ای منو به حال خودم رها نمی کنه.
تابم خیلی کم شده. تنها 13 روز باقی مونده ولی من از نظر ذهنی اصلا آمادگی ندارم. بودن مامان و بابا کمک خیلی بزرگی توی این روزای شلوغی هست ولی با این وجود ذهن و دل من خیلی شلوغه.
همین الانی که دارم این پست رو مینویسم در حال مرتب کردن CD ها هستم و بین چک کردن CD ها دارم مینویسم. دیگه خودتون حدس بزنید چرا مطالب اینقدر پاره پاره است.
این روزا خیلی یاد روزای اولی که آمده بودیم می کنم. اختصاصا که چند روز پیش با بابا و مامان به اولین محله ای که توش ساکن شده بودیم رفتیم تا اونجا رو بهشون نشون بدیم. خاطرات اون روزا مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشد. چه بیخیال و رها بودیم اون روزا. نمی دونم شاید یه روز فرصتی شد و از خاطرات اون موقع نوشتم. دوست دارم که یه جایی واسه خودم ثبتش کنم.

Labels: , ,

Tuesday, January 13, 2009

این پست با صورت کاملا شطرنجی شده نوشته شده است

آقا جان هر کسی تو وجودش یه نقطه ضعفی داره یه نقطه تاریک که شرمگینش می کنه و سعی می کنه که پنهانش کنه. نقطه سیاه و تاریک روح من هم قمار هست. یعنی خدا به من و خانواده ام رحم کرده که دختر به دنیا آمدم و دوران شرو شور جوانی ام رو هم توی ایران سر کردم و به کازینو دسترسی نداشته ام.
برای اینکه بهتر بتونم عمق فاجعه رو براتون تشریح کنم اینو بگم این زن حامله قلنبه، سه هفته مونده به زایمانش 2 ساعت راه رو میکوبه میره به آبشار نیاگارا تا بتونه بره کازینو. فقط خدا می دونه که چقدر دلدرد و کمردرد رو تحمل کردم و چطور تونستم دردهامو از مامان بابا و محمد پنهان کنم وگرنه منو کشته بودند.
جای همگی خالی، خیلی خیلی خوش گذشت. بماند که اولش این مامان بابا و محمد بیفکر کلی وقت کازینوی منو تلف کردند و مجبورم کردند که اول برم آبشار رو ببینم. ولی از حق نمیشه گذشت که این آبشار چه عظمت و ابهتی داره. واقعا باشکوه و بینظیره. ابهتش مثل آغوش مادری میمونه که آدم رو به سرگذاشتن روی سینه اش وآرامش دعوت میکنه.
خلاصه با بدبختی همه رو قانع کردم که وقت کازینو شده، از این آبشار بیخاصیت دل بکنید و به ثواب دنیوی و آخروی کازینو رفتن بپردازید. میدونید وقتی که حامله باشی دامنه حرکاتت خیلی محدود میشه که همین باعث میشه که دامنه فعالیت هات هم محدود بشه. اگه تابستون باشه، حتی همین که بشینی روی تراس جلوی آپارتمانت و بهشت روبروت رو نگاه کنی، کلی دلت رو خنک میکنه و راحت میشی. ولی وقتی ماههای سنگینی حاملگی ات با زمستون کشنده و بی پایان اینجا همراه میشه، اونوقته که کازینو رفتن برات میشه بهترین لذت دنیا. یه تفریح پر از هیجان که اصلا هم نیازی به تکون خوردن نداره. هی از چپ و راست هم گارسون های خوشگل میان و ازت میپرسن که چی می خوای تابرات بیارن. تو هم که معلوم نیست که چرا اینقدر این روزا تشنه هستی هی آب و نوشابه سفارش می دی تا بازی دیگه حسابی گوارای وجودت بشه.
نشستم و بازی کردم. هی بردم هی باختم. میبردم خوشحال بودم و تا به باخت میرسیدم صورتم آویزون میشد. دیگه آخرای شب 300 دلار باخته بودم. قیافه ام مثل این قمار بازای بدبختی بود که هستی اشون رو باختن. پولدار نیستیم ولی 300 دلاره نبود که منو اذیت میکرد. حس باخت بود. میدونستم که تا مدتها دیگه کازینو نخواهم آمد و دلم نمی خواست با این احساس بازنده بودن از کازینو بیرون بیام. محمد مثل همیشه ناجی ام شد. اصلا شانس عجیبی توی برد داره. در عرض نیم ساعت 320 دلار بردیم. با زور منو از پای دستگاه بلند کرد. می دونست که اگه ولم کنه میشینم و تا آخر این 320 دلار رو هم میبازم و برمی گردم. خلاصه با کلک اینکه اگه ما با 320 دلار از این کازینو بیرون بریم مثل این میمونه که 20 دلار پول قمار وارد زندگیمون شده راضیش کردم و نشستم 20 دلار اضافه رو هم باختم و شاد و راضی ساعت 12:45 دقیقه شب از در کازینو در آمدم. تا به خونه رسیدیم دیگه ساعت 3 شده بود.
حالا هی شیطونه افتاده به جونم که یکشنبه هفته دیگه تا زایمانت دوهفته باقی مونده. دیگه معلوم نیست که کی بتونی کازینو هم بری. حرفش رو بنداز ببین واکنش بقیه چیه. اگه نکشتنت که برو و حالش رو ببر. اگر هم که خیلی بد واکنش نشون دادند خودتو به موش مردگی بزن و حاملگی ات رو بهانه کن.
ببینم که چه کار می تونم بکنم.

Labels: ,

Wednesday, January 07, 2009

نفسای آخر حاملگی

فکر می کردم که خونه نشین که بشم دیگه حتما روزی یه پست رو خواهم نوشت. اما روزها می گذره و وقت نمی کنم که بیام و یه سر بزنم. دلم خیلی واسه اینجا تنگ میشه ولی نه تنها وقت نمیشه که بیام که حتی یه جورایی انگار حس نوشتن تو وجودم خشک شده. اینروزا خیلی با خودم درگیرم. شبا خوب نمی تونم بخوابم، روزا با اخلاق سگی از خواب بیدار میشم و هی به این و اون گیر میدم. با باربدم یه جورایی انگار قلبا قهر هستم. یعنی واقعیتش اینه که اینقدر بی حوصله هستم که اصلا نمی تونم باهاش باشم و اون پسرک بیچاره هم دور و ورم نمیاد و من از این بیشتر دلم می گیره. خلاصه خدا این 27 روز باقی مانده رو هم ختم به خیر کنه.

Labels:

Thursday, December 04, 2008

آسمون شیراز و حال من خراب

توی شرکت هستم. پشت میزم نشستم و دارم کار می کنم. پروژهای که دارم روش کار می کنم، چند زبانه کردن یکی از سایتهای شرکت هست. به بخش روتین و تکراری رسیدم و کار کمی یکنواخت شده. یه دفعه وسط کپی و پیست کردن های تکراری توجهم به پنجره بیرون جلب میشه. به درختهای لختی که توی باد دارن به این سو و اون سو میرن.به مردمی که سرهاشون رو توی یقه های کت هاشون فرو بردند تا از گزند باد در امان باشند. چشمم به آسمون میافته. یه آسمون ابری که گوشه هایی از ابرها باز شدند. قسمت زیر ابرها خاکستری هستند ولی بالاهاشون ابرهای پنبه ای سفیدی هستند که توی نور خورشید میدرخشند.

آخ که یهو متوجه میشم که چقدر این آسمون شیبیه آسمون بهاری شهر محبوبم شیرازه. حالم از زمستون سرد و درختای لرزون به بهار قشنگ شهرم تبدیل میشه. به خودم میام و میبینم که چقدر موسیقی که داره از رادیو پخش میشه موسیقی قشنگی هست. میرم وواسه خودم کافی میریزم. دیگه عملا کار رو کنار گذاشته ام و روبه روی پنجره نشستم و دارم به رقص قشنگ ابرها با خورشید نگاه می کنم.

چقدر ما آدما عجیب غریبیم و یا شاید بهتره بگم چقدر حال من این روزا عجیب غریبه. این روزا کوچکترین چیزی می تونه دلم رو بشکونه و ساعتها حالمو خراب کنه و یهو یه لحظه دیدن ابرا منو به رویا های شیرین میبره. بماند که عمدتا در حال اول به سر می برم.

تا همین امروز صبح داشتم واسه تمام شدن کارم و خونه نشین شدنم لحظه شماری می کردم ولی الانی که توی این حال هستم دلم از اینکه دیگه شاید هیچوقت پشت این میز نشینم، از این پنجره به بیرون نگاه نکنم، همکارا و دوستای خوبی که اینجا پیدا کردمو نبینم گرفت. می دونم که دلم تنگ خواهد شد. فردا کریسمس پارتی شرکت هست. دوربین رو میبرم و از همه فیلم و عکس میگیرم.

خلاصه اینکه این روزا حال غریبی دارم.

Labels: , ,

Monday, November 10, 2008

آخ جون خربزه

یادتونه که قبلا چقدر خوشحال بودم که کباب برگ فروشگاه زمانی رو کشف کردم؟ خبر جدید اینکه پیمانه شکمو دو تا خوراکی لذیذ دیگه رو هم توی این بحران حاملگی و مهمتر از همه توی این غربت کشف کرده. اولیش خربزه است. آره واقعا خربزه واقعی. چند روز پیش محمد که برای خرید به فروشگاه ایرانی ها رفته بود با یه میوه خیلی بد شکل و عجیب غریب برگشت. اونقدر زشت بود که من اصلا دلم نمیامد حتی امتحانش کنم. شکلش مثل این موجودات عجیب غریب دریایی بود. خلاصه با کلی اکراه و فقط برای اینکه توی ذوق شوهر جانم نزده باشم بریدمش و پیش خودم فکر کردم فوقش اگه خوشم نیامد حاملگی رو بهانه می کنم و یه جورایی از زیرش در میرم. ولی جای همه شما خالی این موجود بدترکیب مثل اردک زشت یه قوی زیبا از کار درامد. یه خربزه واقعا لذیذ. فقط خدا میدونه که توی این دوران حاملگی من چند بار دلم خربزه خواسته و بعد به خودم گفتم آخه دختر جان اینور دنیا خربزه کجا بود. جالبیش به اینه که خربزه اش یه خربزه مشهدی حسابی بود شیرین و ترد و خوشمزه. خلاصه کسایی که میرید سوپرهای ایرانی خریدی می کنید، اگه با این موجود زشت روبه روشدید درنگ نکنید و بخرید.

خوراکی دومی داستان داره. من همیشه هروقت اسمارتیز میدیدم یاد یه خاطره از سه سالگیم میافتم. یادمه که خونه مادر بزرگم هستم ( آخ مادر جان یهو چقدر دلم براتون تنگ شد. یاد اون خونه با صفا به خیر) آره و با بچه های فامیل داریم بازی می کنیم. توی دستای هر کدوممون یه بسته اسمارتیز هست. ازاون اسمارتیز استوانه ای شکل ها ولی بزرگش، اونهایی که قطرش دو برابر معمولی ها بود. خلاصه اینکه همیشه موقع اسمارتیز خوردن طعم اون دوران بچگی یادم میاد. یه طعم خاصی داشت. انگاری کاکائوش خالص تر بود. خلاصه اینکه این پیمانه خانم شکمو سالهاست که دربدر اون اسمارتیزست. ایران که بودم هرجاکه یه فروشگاه ژیگول شکلات فروشی میدیم سریع میرفتم و اسمارتیزهاشو امتحان میکردم. چه پولهایی که واسه این اسمارتیز ها نداده بودم. اینجا هم که آمدم چند باری اسمارتیز گرفتم ولی هیچ کدوم نشد که نشد. اونقدری که اصلا اسمارتیز رو با خاطرش بوسیدم و کنار گذاشتم. تا اینکه چند روز پیش M&M قهوه ای رو کشف کردم. قبلا M&M های دیگه رو امتحان کرده بودم ولی این اولین بار بود که قهوه ایش رو می خوردم. باربد داشت میخورد و منم یکی امتحان کردم. باورم نمیشد. همون طعم لذیذ به همراه همه خاطرات بچگی، بوی خونه مادر، حس و حال بازی با بچه های فامیل.

اینقدر این دو خوراکی توی این غربت بهم مزه داد که دلم نیامد در موردشون ننویسم.

Labels: ,

Thursday, October 23, 2008

خستگی ذهنی

حاملگی هم دنیای جالبی داره. جسم و روح آدم رو به طرز باور نکردنی تحت تاثیر قرار میده. جدای از همه تغیرات دانسته و ندانسته ای که من توی طول این حاملگی ام داشتم یه چیز برام خیلی جالبه اونم تاثیری هست که حاملگی ام روی انگلیسی حرف زدنم داره. من الان مدت تقریبا 2.5 هست که دارم توی شرکت فعلی کار می کنم و روزی هشت ساعت با محیط انگلیسی به صورت مستقیم در ارتباطم. شرکت ما یه محیط دوستانه داره و همه مدام درحال گپ زدن هستند. برعکس همه رئیس ها که از حرف زدن کارمنداشون بدشون میاد و وقت تلف کردن میدونند، رئیس من اعتقاد داره که محیط کار باید شاداب باشه و از کارمند های خمود و کم حرف خوشش نمیاد. همه اینا رو گفتم که بگم 2.5 کار کردن توی این محیط باعث شده که زبان انگلیسی من پیشرفت خوبی داشته باشه و کاملا از حرف زدن خودم راضی باشم.

ولی از وقتی که حامله شدم میبینم که روز به رز زبانم پسرفت می کنه و گاهی اوقات حتی برای گفتن جملات خیلی ساده و پیش پا افتاده هم به سختی میافتم. حرف زدنم این روزا شده مثل ماههای اولی که به کانادا آمده بودیم و انرژی زیادی ازم می گیره. مدتها بود که دیگه لازم نبود که قبل از حرف زدن به آماده کردن جمله ام به انگلیسی بپردازم.

امروز صبح می بایست یه نفر رو که قراره تو مدتی که من مرخصی زایمان هستم به جای من بیاد رو مصاحبه می کردم. از دیروز حسابی دلشوره داشتم و هی جملاتی رو که می خواستم بهش بگم و یا سوالاتی که ازش داشتم رو تو ذهنم مرور می کردم. مصاحبه به خوبی انجام شد ولی وقتی تمام شد دیدم اونقدر خسته هستم که دلم می خواد برم خونه و فقط بخوابم.

حالا که فکرشو می کنم میبینم یکی از مهمترین چیزایی که منو اذیت می کنه و باعث میشه که هی واسه تمام شدن این دوماه ثانیه شماری کنم همینه.

خلاصه اینکه ای پدرا ببینید که این حاملگی با ما چه ها که نمی کنه.

Labels: