تولدی دیگر

Wednesday, December 04, 2013

یک پست تهوع آور مادرانه



توی این سه سالی که باربد مدرسه میره – پیش دبستانی تا کلاس دوم – هروقت که با کادر مدرسه در ارتباط بودم، از باربد تعریف می کردند، خوب انتظاری غیر از این هم نداشتم. باربد بچه آرام، مودب و حرف شنویی هست. توی ارتباطش با بچه های کوچکتر مثل یه بزرگتر مسئول مراقبشون هست و در ارتباط با همسالان و بزرگترهاش با انعطاف و مدارا رفتار می کنه. آخریش مربی ژیمناستیکش هست که همین امروز می گفت بهتون تبریک می گم بابت تربیتی که دارید.
با توجه به ویژگی های شخصی باربد غیر از این هم انتظاری نداشتم. هر بار که از مدرسه برمی گشتم در حالی که توی آسمون ها پرواز می کردم به محمد زنگ میزدم تا اون هم در این پرواز با من شریک باشه.
اما داستان باران متفاوت هست. برعکس باربد، باران حسابی شلوغ و شیطون هست. با وجودی که تنها دختر خانواده است اما خوب بلده که از پس خودش بربیاد. زیاد اتفاق می افته که هر سه تا پسر باهم بیان و شاکی باشن که باران اذیتشون می کنه. که مثلا یه اسباب بازی هست و همه می خوان بازی کنند و باران اونو ازشون گرفته و بهشون نمی ده.
همیشه توی همون لحظاتی که توی آسمونیم و با محمد داریم پرواز می کنیم بهش میگم که حسابی لذت ببر، سال آینده باران پیش دبستانی میره و من هربار که از مدرسه برگردم با چشم گریون خواهم آمد، از شکایاتی که از باران دارند. لذت ببر شوهرم که عقده ای نشی.
هفته پیش جلسه مهد کودک باران بود. با مقدمه ای که تعریف کردم، با گردن کج کرده رفتم و جلوی معلم ها قرار گرفتم. باران هفت تا معلم داشت که هرکدام از اونها پشت یه میز نشسته بودند که مادر ها میرفتند و می نشستند و با اونها حرف میزدند. منم همانطور که گفتم با گردن کج کرده به سراغ اولین معلم رفتم و از احوالات باران پرسیدم. برعکس تصورم به شدت از مهربانی و آرامش باران تعریف کرد. نفس راحتی کشیدم و گفتم خوب خداروشکر این معلمش رو دوست داشته. به سراغ معلم های بعدی رفتم، همه تعریف می کردند و باران رو بچه ای دوست داشتنی و مهربان میدونستند. کم کم داشتم شاخ درمیاوردم. راستی راستی اینا دارند از باران من تعریف می کنند؟ همون بارانی که نفس منو با شیطونی هاش بند میاره. همونی که بعضی وقتها دلم می خواد از دستش گریه کنم؟ همونی که شبا از شدت خرده فرمایشاتش دارم بیهوش می شم.
نمی دونم چطور این اتفاق افتاده. نمی خوام هم بدونم. فقط همین که باسربلندی از مدرسه بیرون آمدم، همینکه می تونم با محمد به آسمونها برم و دور افتخار بزنم برام کافیه. دخترکم ممنون که خلاف پیش بینی مامانت از آب درامدی.
ولی خداییش بنظر شما واقعا این حرفها در مورد باران من زده میشد؟

Labels: ,

Tuesday, September 25, 2012

به همت سمیرا

برام باورش سخت هست که از آخرین پستم بیش از شش ماه می گذره. هر بار که بعد از یک غیبت طولانی آمده ام و مطلبی نوشته ام، به خودم قول داده ام که از این به بعد مرتب خواهم نوشت. اما افسوس که کمی ضعیف شده ام، راستش تصحیح می کنم خیلی ضعیف شده ام. اونقدری که به یه برگ از درخت جدا شده، توی دست باد زندگی تبدیل شده ام. هرجا که این باد بازیگوش دلش می خواد منو با خودش میبره. می رقصونه، به زمین می کوبونه، توی گل و لای می اندازه و یهویی هم به اوج آسمون میبره. خلاصه یه جورایی خیلی دیگه مثل قدیما که ادعا داشتم زندگی رو در اختیار دارم، نمی تونم ادعایی داشته باشم.
نه اینکه شاکی باشم، نه. با وضعییتم کنار اومدم و پذیرفتمش. دیگه آزارم نمیده. پذیرفته ام که اینم یه فاز از زندگیم هست که داره می گذره. درواقع اگه خدا بخواد چند روزی هست که وارد فاز جدید شده ام :(  اینم دلیلهاش:ه
  1. باربدکم چهار روزه که به مدرسه میره. یه تکه از دل من رو هم هرروز با خودش میبره. خیلی برام عجیبه سال پیش هم به پیش دبستانی میرفت ولی من کمتر نگران و دلتنگ بودم. نمی دونم چرا دبستان برام سنگین تر و غریب تر هست.  
  2. باران خانم هم که خیلی بیقرار جای خالی برادرش بود پاشو کرد توی یه کفش که می خواد بره مدرسه. این خانم هم دو روزه که داره به مهد میره. البته خیلی بهش اعتمادی ندارم چون دختر من یه کم مودی هست. همین داستان رو هم زمان پیش دبستان رفتن باربد داشتیم ولی فقط سه روز به مهد رفت و دیگه نرفت. البته منم زیاد بهش فشار نیاوردم چون خیلی کوچولو بود. ولی اینبار فرق می کنه و اصلا  در برابر خانم کوتاه نمیام. یعنی دیگه خودم توانش رو ندارم.
  3. پیمانه خانم داره میره سره کار :( درواقع با همون شرکتی که قبل از کانادا رفتن کار می کردم دوباره کار رو شروع کردم. امروز یه جلسه با مدیر عامل که آدم خیلی خوبیه و تو تمام این سالها باهاش دورادور در تماس بودم و مدیر داخلی شرکت داشتم. قرار هست که به صورت نیمه وقت و عمدتا توی خونه کار رو انجام بدم. راستش تلفنی که با رئیسم صحبت کردم بحث انجام پروژه توی خونه بود ولی امروز که رفتم بهم پیشنهاد داد که مدیر پروژه باشم. منی که هیچ وقت از هیچ کاری نترسیدم بعد از سه سال خانم پخمه خونه بودم ( به خانم های خونه بی احترامی نمی کنم منظور من نوع خاص زندگی خودم توی این مدت هست) از فکر مدیر پروژه شدن پشتم لرزید. با کمی سیاست مداری گفتم که چون هشت سالی هست که از جو شرکت  شما دورم اجازه بدید یه پروژه رو به تنهایی انجام بدم تا حال و هوای شرکت دستم بیاد و خلاصه از این خالی بندی ها.       
اینجوری هاست که من فکر می کنم که انشاالله از این فاز طولانی دارم می گذرم.


این خواهر داره داداششو بدرقه می کنه


 پسرک در صف کلاس اول مدرسه

پ.ن
نوشتن این پست رو مدیون سمیرای نازنینم که توی ایمیلش نوشته بود منتظر فعال شدن وبلاگم هست و من بی غیرت رو به غیرت واداشت تا دوباره بنویسم.
 خوبه من این وبلاگ رو اینقدر دوست دارم و اینقدر دیر به دیر بهش سر میزنم
  

Labels: , , , ,

Sunday, December 12, 2010

موجودی به نام پرستار بچه

برای آخر هفته قرار هست که برنامه رو آماده کنم و روز چهارشنبه به تبریز برم تا مراحل نصب و آموزشش رو تا جمعه انجام بدم. تنها سه روز وقت دارم تا تغیرات لازم رو درش ایجاد کنم و به اندازه 6 روز کار دارم. چاره ای نیست به موسسه پرستاری زنگ میزنم تا پرستاری رو برای این سه روز استخدام کنم. وقتی میفهمه که خودم هم توی خونه هستم چندان خوشش نمیاد. میگم که فقط احتیاج دارم که با بچه ها بازی کنه. میگه کار خونه چطور؟ غذا درست کردن، ظرف شستن؟ میگم نه فقط برای بازی، فقط پرستار جوون میخوام.
از راه میرسه. تقریبا جوونه، حدود سی سال داره (البته من امیدوار بودم که جوون تر میبود). ظاهرش بد نیست، لااقل غیر قابل اعتماد به نظر نمیاد. بچه ها هنوز صبحانه نخوردند، ازش می خوام که به بچه ها صبحانه بده. همه توجهش به باران هست که مثل یه موش جلوش نشسته و دلبری می کنه، باربد هم داره خودش رو میکشه تا با قصه هایی از ماشینهاش توجه خاله تازه وارد شده رو به خودش جلب کنه و خاله نازنین کماکان غرق در دلبری های باران هست. پشت کامپیوتر نشسته ام و ظاهرا مشغول کارم اما درواقع از حرص دارم میترکم. پیش خودم میگم تو ذوقش نزنم اول کار فرصت بدم تا کمی بگذره. یه دفعه به باربدی که در تلاش شدید برای جلب توجه هست و از صبحانه غافل شده میگه باران رو ببین چطور داره صبحانه میخوره ازش یاد بگیر تو تنبلی که صبحانه نمی خوری.
دیگه درنگ جایز نیست، به آشپزخانه میرم و صداش میکنم. بهش میگم که لطفا به باربد توجه بیشتری نشون بده. میپرسه حسودی می کنه؟ میگم که نه برای اینکه حسودی نکنه اینو ازت میخوام. در ضمن اینکه به هیچ عنوان با هم مقایسه اشون نکن و به هیچ کدوم نگو که از دیگری یاد بگیره. و هیچ صفات منفی هم بهشون نسبت نده. میگه باشه لطفا بهم بگید آخه هر بچه ای یه مدلی داره!!!!!!!!!!!!
بعد از صبحانه میره به آشپزخانه تا ظرفها رو بشوره بهش میگم که لازم نیست ظرف بشوره فقط اونها رو مرتب همونجا بگذار تا بعدا توی ماشین بگذارم. چند دقیقه بعد به آشپزخانه میرم و میبینم که ظرفها رو باآشغال و دستمال توی ظرفشوری گذاشته و وضعیت تهوع آوری ایجاد کرده. دندونهام رو به هم فشار میدم تا چیزی نگم.
بچه هارو به اتاق میبره و در اتاق رو میبنده، کارم بدجوری گیر کرده. در حالی که به شدت در حال سروکله زدن با برنامه ام هستم، یه گوشه ذهنم همش متوجه در بسته است و من منتظر یه فرصت که برم و در رو باز کنم. بالاخره فرصت فراهم میشه و میرم توی اتاق میبینم که باران رو گذاشته تو بغلش و داره باهاش بازی می کنه و باربد هم برای خودش با ماشینهاش بازی میکنه. به باربد میگم مامان به خاله کارواشت رو نشون بده و باهم بازی کنید. یعنی که باران رو بگذار زمین و برو سراغ باربد!!!!!!
سروکله زدنهای باربد و باران بالا میگیره و من عمدتا طرف باربد رو میگیرم تا کمی از بار بی توجهی پرستار کم کنم. میدونم که توی دلش داره فکر می کنه که من از این مامانای امل پسرپرست هستم که به دختر اهمیت کمتری می دم. فکری که خیلی ها در مورد من می کنند. همون آدمهای بی مسئولیتی که فقط به خاطر دل خودشون و به خاطر اینکه باران شیرینه دل پسرکم رو میشکنند و توجه اضافه من رو به اون کج و بد برداشت می کنند.
تمام روز به همین منوال میگذره وانرژی زیادی از من گرفته میشه اما چاره ای نیست. فردا هم قراره بیاد. ترجیح دادم که همین پرستار بیاد، تا کس دیگه ای که ممکنه حتی از این هم بدتر باشه. ظاهرا در تقدیر من همیشه اینه که به بد رضایت بدم تا گرفتار بدتر نشم.
فکرش رو که می کنم وقتی با حضور من اینهمه برخورد اشتباه با بچه میشه، توی مهد کودک ها چه اتفاقی میافته؟


Labels: , ,

Saturday, December 11, 2010

جوجه ای در طوفان

طوفان سهمگینی فضای خونه رو متشنج کرده. ابرهای تیره به هم می خورند و رعد وبرق های پیاپی محیط رو ترسناک کرده. جوجه ها زیر رگبار تند با اضطراب به این سو و آنسو میروند تا سرپناهی پیدا کنند. ابرهای تیره بی توجه به جوجه ها می غرند و مینالند و میبارند.
وقتی که بقدر کافی ابرها میدونداری کردند و تا جایی که می تونستند خودشون رو خالی کردند، چشمم در گوشه خونه به جوجه بیگناهی میافته که نشسته و چیزی برروی کاغذ میکشه. بهش نزدیک میشم تا دستی به سروروش بکشم . چشمم به کاغذ میافته و آه از نهادم بیرون میاد. پسرک 4 سال و 5 ماهه من در حال نوشتن حروف انگلیسی است. با وضوح کامل و با لرزش دست ناچیزی حروف رو نوشته. آه از نهادم درمیاد. در آغوشش میگیرم و هق هق گریه میکنم. افسوس که با این بچه ها چه میکنیم. پسر من در سن دو سال سه ماهگی حروف انگلیسی رو از روی تابلوهای توی خیابون می خوند. باربد مهد کودک نمیره که بگم توی مهد یاد گرفته و یا اینکه من آموزش خاصی بهش داده باشم. تنها یه بار محمد باهاش نوشتن اعداد رو تمرین کرد. اونم شاید کمتر از یه ربع وقت گذاشت.
شاید این روزا همه بچه ها اینقدر باهوش شده اند، نمیدونم، ولی یادم میاد که زمان ما بچه ها هفت سالگی توی مدرسه نوشتن رو با خطوط عمودی و افقی که با خط فاصله از هم جدا میشد شروع می کردند و این خطوط رو چقدر کج و معوج مینوشتیم.
این کار باربد زنگ خطری بود که منو به خود آورد. باید به این وضع خاتمه داد، خیلی زود و با بهترین شکل و حداقل آسیب. هرچه قراره که بشه، بشه.
ه

Labels: ,

Sunday, November 28, 2010

IQ

حدود 8 ماه هست که ما به این خونه اومدیم و بچه ها توی اتاق خودشون میخوابند. توی تمام این مدت خواب شب این دوتا وروجک بزرگترین دغدغه ذهنی من بود. باربد خواب سنگینی داره و مثل محمد وقتی که خوابید دیگه توپ هم بیدارش نمی کنه ولی باران مثل مامانش خوابش سبکه و با کوچکترین صدایی از خواب بیدار میشه،( واقعا با کوچکترین صدایی) . اینارو گفتم تا داستان خواب این دوتا رو توی 8 ماه گذشته تعریف کنم تا شما هم به نابغه بودن من پی ببرید. کاری که من میکردم این بود که هردو رو باهم به اتاق خواب میبردم و با باران توی تختش میرفتم. به پسر 4 ساله ام می گفتم که ساکت باقی بمونه تا خواهرش خوابش ببره. حالا خواب پسرکم من باید هولد باقی می موند تا باران خانم بارها و بارها از تخت پائین بیاد بره بیرون سری بزنه و برگرده. بارها شده بود که دقیقا لحظه ای که باران داشت مست خواب میشد باربد صبرش رو از دست میداد و از من میپرسید باران هنوز نخوابیده؟ و این سوال ساده کافی بود تا باران بیدار شده و خوابش برای یه ربع تا نیم ساعت دیگه عقب بیافته. پیش میامد که منم صبرم رو ازدست بدم و سر باربد داد بزنم که مگه نگفتم که حرف نزن. پیش میامد که از بازی باز کردن در و بیرون رفتن باران خسته بشم و سرش داد بزنم تا بخوابه. یادمه یه شب سر باران داد زدم و باربد بهم گفت مامان سرش داد نزن دلش میشکنه، ناراحت میشه، وقلب من با این حرف پسرم پاره پاره شد.
با جرئت میگم که توی این هشت ماه حتی یه بار هم با آرامش نخوابونمشون و فکر کنم که اگه برای اونها هم پیش آمده باشه که از روتین خوابشون لذت برده باشن خیلی نادر و کم بوده. متاسفانه مادری نیستم که به این چیزها اهمیت ندم. تمام این مدت داستان خواب اونها مثل یه بار رو شونه ام سنگینی کرده و آزارم داده وفکرکنم که توی خرابی حالم هم چندان بی تاثیر نبوده.
حال چرا گفتم نابغه؟ از سه حالت خارج نیست:
1- آی کییو من اونقدر پائین هست که باید هشت ماه طول بکشه تا راه حل رو پیدا کنم
2- تی ام و مدیتیشنی که یه هفته ای هست که بعد از 4 سال شروعش کردم حال و روحم رو بهتر کرده
3- و نهایتا اینکه نوشتن وبلاگ باعث شده که کمی به خودم بیام - باور کنید که نوشتن وبلاگ اینقدر توی روح و روان من موثر هست

راه حل چیه؟ شبا بعد از شیر خوردن، مسواک و جیش، برای باربد کارتن میگذارم و بعد از اینکه باران داداشی اش رو بوسید و شب به خیر گفت ( باران هنوز نمی تونه بگه شب به خیر و مامانش به جاش میگه) با هم به اتاق خواب میریم و بعد از کمی بازی و خندیدن مامان یه قصه میگه و بعدش باران در حالی که مامانش براش لالایی میگه به خواب میره. توی این فاصله باربد کارتن مورد علاقه اش رو دیده و حالا نوبت اونه که با مامانش به تخت بره، با هم راجع به روزی که گذروندند صحبت کنند، مامان براش قصه بگه، به همه سوالاتش جواب بده و بعد عاشقانه بغلش کنه تا خوابش ببره.
حالا شما خودتون این دو مدل خوابیدن رو باهم مقایسه کنید و ببینید با این کشف جدید من چه آرامشی نصیب ما شده. در مقام دفاع از خودم باید بگم که از اونجایی که خواب باران سبک بود همیشه فکر می کردم نمی تونم باربد رو بعد از باران بخوابونم ولی ظاهرا خواب دخترکم در ابتدای به خواب رفتن چندان هم سبک نیست.
شما هم فکر می کنید من خیلی دانشمندم نه؟

Labels: , ,

Saturday, May 29, 2010

عشقای خانواده ما

می دونی عشق مامان کیه؟
- بعله ، منم دیگه
یه کم فکر می کنه و بعد میگه البته باران هم هست. ددی هم هست.
می خندم و میگم آره مامانی من سه تا عشق دارم. باربدی، بارانی و ددی.
می گه ولی من فقط یه عشق دارم.
با اعتماد به نفس تمام میپرسم عشق تو کیه؟
پشت چشم نازک می کنه و می گه باران دیگه!!!!!!!!!
ه

Labels:

Sunday, May 23, 2010

ترس

مثل هر مادر دیگه زور میزنی که به بچه هات بفهمونی که ترس معنی نداره. که سوسک و یا هر حشره دیگه باید از ما بترسند. که اگه پخ کنی سوسکه ترسیده و فرار کرده. اختصاصا برای پسرت که قراره فردا مرد خونه باشه و اگه سوسکی پیدا شد بتونه سینه سپر کنه، جلوی زن و بچه اش خودی نشون بده و آقا سوسکه رو با افتخار بکشه ( وای مامان قربون خودت برم با زن و بچه ات، دلم آب شد).
خلاصه بعد از این همه روضه خوندن واسه بچه بیزبون یه دفعه با دیدن یه سوسک ناقابل، آنچنان رسوایی به پا می کنی که بیا و ببین. همه حرفات یادت میره. وظائف مادرانه ات هم یادت میره. به تنها چیزی که توجه می کنی ترس کشنده ای هست که همه وجودت رو فرا گرفته. حتی یه لحظه نمی تونی یکی از اون منطق هایی رو که برای بچه هات می بافتی یادت بیاد. فراموش می کنی که این سوسک بیچاره حتی به اندازه یه بند انگشتت هم نیست. نمی تونه تورو بخوره یا بهت آسیب بزنه. به تنها چیزی که فکر می کنی حس مشمئز کننده پاهای چندش آورش روی پوستت هست.
خوب نتیجه این قهرمان بازی این میشه که پسرت امشب موقع خواب بهت میگه مامان عروسک "المو"* رو از بالای سرم بردار ازش می ترسم.
به خودت افتخار می کنی پیمانه خانم؛ نه؟

* Elmo

Labels: ,

Wednesday, May 19, 2010

پسر مسئول من

نیمه شبه با صدای گریه از خواب بیدار میشم. خواب آلود از تخت پائین میام، از اتاق میام بیرون و میبینم که باربد و باران هر دو وسط هال ایستاده اند و دارند گریه می کنند. میام و بغلشون می کنم. اونقدر خواب آلودم که همه کارام رو ناخود آگاه انجام میدم. هردو رو باهم بغل می کنم و با بدبختی از جا بلند میشم. میبرم و توی تختاشون می خوابونم. باربدم که به شت هق هق می کنه. هی میبوسم و می بوسم تا آروم میشن و می خوابند.

صبح که از خواب بیدار شدم از باربد می پرسم که مامان دیشب برای چی گریه می کردید؟ می گه آخه هرچی به باران می گفتم که بیا به اتاق مامانی بریم نمی آمد. از حس مسئولیت و همینطور از استیصالی که اون موقع داشته دلم به درد آمد.

این روزا مادر تمام وقت بودن رو دارم تجربه می کنم. بماند که هر از چندی خسته و کلافه میشم. به روزمرگی عادت ندارم. بین لذت بردن از حال و وقتی که با بچه ها می گذرونم و احساس بیهودگی و پوچی غوطه می خورم. البته عمدتا بالای آب هستم و لذت می برم ولی خوب ترک عادت زمان میبره.

Labels: ,

Friday, August 28, 2009

سیخی

دیشب برای اولین بار من و پسرکم تنهایی بیرون رفتیم. بارانک رو شیر دادم، خوابوندم و گذاشتم پیش مامانم. فکر نمی کردم یه گردش دو نفره میتونه اینقدر لذتبخش باشه. با هم به پارک بادی چمران رفتیم. هیچ بازی به اندازه بپر بپر کردن توی پارک بادی باربد رو به وجد نمیاره. و فکر می کنم این بازی خیلی بهتر از از بازی های دیگه انرژی بچه رو تخلیه می کنه. تمام مدتی که باربد بازی میکرد منم با یه لبخند به پهنای صورتم کنارش ایستاده بودم و اونو تماشا می کردم. گاهی اوقات اونقدر کارهاش خنده دار بود که قهقهه میزدم. به پدر مادرایی که با خونسردی نشسته بودند و هر کدوم سرشون به چیزی گرم بود نگاه می کردم و افسوس می خوردم که با نشستن و ندیدن شادی جگر گوشه اشون خودشون رو از چه شادی عمیقی محروم میکنند.این اولین بار نبود، خیلی وقتها هست که میبینم حضور داشتنم در بازی های باربد منو به همون احساس ناب کودکی میبره. همون حس مالک دنیا بودن، عاری بودن از هرگونه فکرو خیال و این باعث میشه تا مدتی شارژ و پر انرژی باشم.ه
از پارک که بیرون آمدیم یه آقایی جلوی پارک جوجه میفروخت. باربد ازم پرسید که میتونه نازشون کنه؟ منم احساساتی شدم و بدون فکر به عواقب کار (مثل بدو بیراه های مامان به خاطر سرو صدا و کثیفی) یهجوجه اردک واسه باربد خریدم. اسمش رو سیخی گذاشت
و شدیدا عاشقش شده. اینم چند تا عکس.ه

باربد در حال بپربپر کردن روی مبل های بیچاره مادر جانش



اینم جناب سیخی

جوجه های من


پ.ن.
من اشتباها اسم سیخی رو تیغی نوشته بودم که تصحیح کردم.ه

Labels: ,

Monday, February 23, 2009

عشق به توان دو

مادر دوتا جوجه بودن یه دنیای دیگه داره. هر کدومشون رو یه جوری دوست داری. با هر کدوم نوع رابطه و احساست فرق می کنه. باربدم که به دنیا آمد همون لحظه اولی که دیدمش، همون موقع که هنوز زیر تیغ جراحی بودم و محمد اونو آورد تا ببوسمش، نهایت عشقی که می تونستم بهش داشته باشم یهویی و یه دفعه به دلم ریخت. یه باره لبریز از عشق شدم. مادر شدم، لطیف و شفاف. انگاری که یه لایه از روحم برداشته شد. اما تجربه بارانم متفاوت بود. وقتی دیدمش گیج بودم. تکلیف خودمو نمی دونستم. بین احساسات مختلف غوطه می خوردم. تمام فکرم رو نگرانی در مورد حال و روحیه باربدم پر کرده بود.

توی بیمارستان که بودم، وقتی که باربد پیشم نبود همش نگرانش بودم و از محمد می خواستم که بیارتش پیشم. اما وقتی میامد و هی می خواست بیاد روی تخت پیش من و دور ورم وول میزد و از درد هلاک میشدم، با کلافگی به محمد می گفتم که ببردش. بعد از رفتنش اشک میریختم که چرا نمی تونم توی این مرحله حساس درست به پسرکم برسم. اینقدر درگیر این مسائل بودم که وقت و انرژی زیادی برای بررسی احساسم در رابطه با فرشته تازه اومده نداشتم. به مرور که دردها کمتر شد، حال و هوای باربدم بهتر شد، شروع کردم به شناختن بارانم. عشق به باران نرم نرمک آمدو تو دلم نشست.

حالا من مادر دو تا جوجه شیرینم. لبریزم از عشق و امید. از آرزوهای جور واجور برای بچه هام. هنوز خیلی برای قضاوت زوده ولی تا اینجای کار که خیلی خوشحالم از اینکه به تردیدام فائق آمدم وبرای داشتن بچه دوم به موقع تصمیم گرفتم.

Labels: , ,

Tuesday, February 17, 2009

فرشته کوچک ما

فرشته کوچولوی ما هم از راه رسید. دخترک نازم ساعت 11:02 روز 3 فوریه به دنیا آمد و به رسم خانوادگی روز هفتم زندگی اش توی گوشش اذان گفتیم و اسم باران رو براش انتخاب کردیم، با این امید که همانطور که به زندگی ما برکت داده وجودش سرشار از برکت و زندگی باشه. اونقدر شبیه به دوران نوزادی باربد هست که گاهی اوقات احساس می کنم که باربدم دوباره کوچولو شده و توی بغلم آروم گرفته.

از واکنش پسرکم بگم که با وجودی که دلش گرفته و قلباٌ غمگین هست و ا ینو میشه توی ته نگاه مضطربش دید ولی خواهرش رو عاشقانه دوست داره. مرتب در حال رفت و آمد و بوسیدن اونه. چند باری پیش آمده که باران در حال گریه کردن بوده و ما دورو ورش نبودیم و دیدم که چطور باربد با نگرانی و مهربانی سعی می کنه با اون دستای کوچولوش باران رو تکون بده تا آروم بگیره. خوب دو سه باری هم پیش آمده که من در حال شیر دادن باران بودم و از من خواسته که اونو زمین بگذارم ولی در مجموع خیلی خوب با قضیه کنار آمده.

و اما احساس خودم. راستش روزای اول خیلی گیج بودم. نمی تونستم با وضعیت جدید کنار بیام. نمی تونستم خوب احساساتم رو تجزیه تحلیل کنم. بین دردهای مختلف، باربدی که دلگیر بود و بیشتر از همیشه به من احتیاج داشت و نوزاد تازه واردی که همه جوره به من وابسته بود دست و پا میزدم. به مرور با آروم شدن دردها خودمو هم پیدا کردم. حالا من صاحب دو تا فرشته شیرینم. دارم کم کم یاد میگیرم که چطور احساساتم و وقتم رو متعادل بینشون تقسیم کنم. چطور جوجه هامو زیر بال و پرم بگیرم و بهشون آرامش بدم. روزای شلوغی رو میگذرونم ولی تمام تلاشم رو می کنم که لحظه ای رو بیحضور از دست ندم.

از همه دوستای نازنینی که واسم کامنت گذاشتند ممنونم. هر روز آمدم و سرزدم و پیام های محبت آمیزتون رو خوندم. هر چند که اونقدر گرفتار بودم که نشد که به تک تکتون جواب بدم.

اینم عکس نازنین من دو ساعت بعد از به دنیا آمدن:.


ببینید باربدم چه برادر مهربونیه


Labels: ,