یک پست تهوع آور مادرانه
Labels: من و پسرم, من و دخترم
Labels: من و پسرم, من و دخترم
Labels: پیمانه خانه دار, کلاس اولی من, مدرسه, من و پسرم, من و دخترم
Labels: فکر و خیالات من, من و پسرم, من و دخترم
Labels: فکر و خیالات من, من و پسرم
Labels: فکر و خیالات من, من و پسرم, من و دخترم
Labels: من و پسرم
Labels: فکر و خیالات من, من و پسرم
نیمه شبه با صدای گریه از خواب بیدار میشم. خواب آلود از تخت پائین میام، از اتاق میام بیرون و میبینم که باربد و باران هر دو وسط هال ایستاده اند و دارند گریه می کنند. میام و بغلشون می کنم. اونقدر خواب آلودم که همه کارام رو ناخود آگاه انجام میدم. هردو رو باهم بغل می کنم و با بدبختی از جا بلند میشم. میبرم و توی تختاشون می خوابونم. باربدم که به شت هق هق می کنه. هی میبوسم و می بوسم تا آروم میشن و می خوابند.
صبح که از خواب بیدار شدم از باربد می پرسم که مامان دیشب برای چی گریه می کردید؟ می گه آخه هرچی به باران می گفتم که بیا به اتاق مامانی بریم نمی آمد. از حس مسئولیت و همینطور از استیصالی که اون موقع داشته دلم به درد آمد.
این روزا مادر تمام وقت بودن رو دارم تجربه می کنم. بماند که هر از چندی خسته و کلافه میشم. به روزمرگی عادت ندارم. بین لذت بردن از حال و وقتی که با بچه ها می گذرونم و احساس بیهودگی و پوچی غوطه می خورم. البته عمدتا بالای آب هستم و لذت می برم ولی خوب ترک عادت زمان میبره.
Labels: من و پسرم, من و دخترم
اینم جناب سیخی
جوجه های من
پ.ن.
من اشتباها اسم سیخی رو تیغی نوشته بودم که تصحیح کردم.ه
مادر دوتا جوجه بودن یه دنیای دیگه داره. هر کدومشون رو یه جوری دوست داری. با هر کدوم نوع رابطه و احساست فرق می کنه. باربدم که به دنیا آمد همون لحظه اولی که دیدمش، همون موقع که هنوز زیر تیغ جراحی بودم و محمد اونو آورد تا ببوسمش، نهایت عشقی که می تونستم بهش داشته باشم یهویی و یه دفعه به دلم ریخت. یه باره لبریز از عشق شدم. مادر شدم، لطیف و شفاف. انگاری که یه لایه از روحم برداشته شد. اما تجربه بارانم متفاوت بود. وقتی دیدمش گیج بودم. تکلیف خودمو نمی دونستم. بین احساسات مختلف غوطه می خوردم. تمام فکرم رو نگرانی در مورد حال و روحیه باربدم پر کرده بود.
توی بیمارستان که بودم، وقتی که باربد پیشم نبود همش نگرانش بودم و از محمد می خواستم که بیارتش پیشم. اما وقتی میامد و هی می خواست بیاد روی تخت پیش من و دور ورم وول میزد و از درد هلاک میشدم، با کلافگی به محمد می گفتم که ببردش. بعد از رفتنش اشک میریختم که چرا نمی تونم توی این مرحله حساس درست به پسرکم برسم. اینقدر درگیر این مسائل بودم که وقت و انرژی زیادی برای بررسی احساسم در رابطه با فرشته تازه اومده نداشتم. به مرور که دردها کمتر شد، حال و هوای باربدم بهتر شد، شروع کردم به شناختن بارانم. عشق به باران نرم نرمک آمدو تو دلم نشست.
حالا من مادر دو تا جوجه شیرینم. لبریزم از عشق و امید. از آرزوهای جور واجور برای بچه هام. هنوز خیلی برای قضاوت زوده ولی تا اینجای کار که خیلی خوشحالم از اینکه به تردیدام فائق آمدم وبرای داشتن بچه دوم به موقع تصمیم گرفتم.
Labels: فکر و خیالات من, من و پسرم, من و دخترم
فرشته کوچولوی ما هم از راه رسید. دخترک نازم ساعت 11:02 روز 3 فوریه به دنیا آمد و به رسم خانوادگی روز هفتم زندگی اش توی گوشش اذان گفتیم و اسم باران رو براش انتخاب کردیم، با این امید که همانطور که به زندگی ما برکت داده وجودش سرشار از برکت و زندگی باشه. اونقدر شبیه به دوران نوزادی باربد هست که گاهی اوقات احساس می کنم که باربدم دوباره کوچولو شده و توی بغلم آروم گرفته.
از واکنش پسرکم بگم که با وجودی که دلش گرفته و قلباٌ غمگین هست و ا ینو میشه توی ته نگاه مضطربش دید ولی خواهرش رو عاشقانه دوست داره. مرتب در حال رفت و آمد و بوسیدن اونه. چند باری پیش آمده که باران در حال گریه کردن بوده و ما دورو ورش نبودیم و دیدم که چطور باربد با نگرانی و مهربانی سعی می کنه با اون دستای کوچولوش باران رو تکون بده تا آروم بگیره. خوب دو سه باری هم پیش آمده که من در حال شیر دادن باران بودم و از من خواسته که اونو زمین بگذارم ولی در مجموع خیلی خوب با قضیه کنار آمده.
و اما احساس خودم. راستش روزای اول خیلی گیج بودم. نمی تونستم با وضعیت جدید کنار بیام. نمی تونستم خوب احساساتم رو تجزیه تحلیل کنم. بین دردهای مختلف، باربدی که دلگیر بود و بیشتر از همیشه به من احتیاج داشت و نوزاد تازه واردی که همه جوره به من وابسته بود دست و پا میزدم. به مرور با آروم شدن دردها خودمو هم پیدا کردم. حالا من صاحب دو تا فرشته شیرینم. دارم کم کم یاد میگیرم که چطور احساساتم و وقتم رو متعادل بینشون تقسیم کنم. چطور جوجه هامو زیر بال و پرم بگیرم و بهشون آرامش بدم. روزای شلوغی رو میگذرونم ولی تمام تلاشم رو می کنم که لحظه ای رو بیحضور از دست ندم.
از همه دوستای نازنینی که واسم کامنت گذاشتند ممنونم. هر روز آمدم و سرزدم و پیام های محبت آمیزتون رو خوندم. هر چند که اونقدر گرفتار بودم که نشد که به تک تکتون جواب بدم.
اینم عکس نازنین من دو ساعت بعد از به دنیا آمدن:.
ببینید باربدم چه برادر مهربونیه
Labels: من و پسرم, من و دخترم