به همت سمیرا
- باربدکم چهار روزه که به مدرسه میره. یه تکه از دل من رو هم هرروز با خودش میبره. خیلی برام عجیبه سال پیش هم به پیش دبستانی میرفت ولی من کمتر نگران و دلتنگ بودم. نمی دونم چرا دبستان برام سنگین تر و غریب تر هست.
- باران خانم هم که خیلی بیقرار جای خالی برادرش بود پاشو کرد توی یه کفش که می خواد بره مدرسه. این خانم هم دو روزه که داره به مهد میره. البته خیلی بهش اعتمادی ندارم چون دختر من یه کم مودی هست. همین داستان رو هم زمان پیش دبستان رفتن باربد داشتیم ولی فقط سه روز به مهد رفت و دیگه نرفت. البته منم زیاد بهش فشار نیاوردم چون خیلی کوچولو بود. ولی اینبار فرق می کنه و اصلا در برابر خانم کوتاه نمیام. یعنی دیگه خودم توانش رو ندارم.
- پیمانه خانم داره میره سره کار :( درواقع با همون شرکتی که قبل از کانادا رفتن کار می کردم دوباره کار رو شروع کردم. امروز یه جلسه با مدیر عامل که آدم خیلی خوبیه و تو تمام این سالها باهاش دورادور در تماس بودم و مدیر داخلی شرکت داشتم. قرار هست که به صورت نیمه وقت و عمدتا توی خونه کار رو انجام بدم. راستش تلفنی که با رئیسم صحبت کردم بحث انجام پروژه توی خونه بود ولی امروز که رفتم بهم پیشنهاد داد که مدیر پروژه باشم. منی که هیچ وقت از هیچ کاری نترسیدم بعد از سه سال خانم پخمه خونه بودم ( به خانم های خونه بی احترامی نمی کنم منظور من نوع خاص زندگی خودم توی این مدت هست) از فکر مدیر پروژه شدن پشتم لرزید. با کمی سیاست مداری گفتم که چون هشت سالی هست که از جو شرکت شما دورم اجازه بدید یه پروژه رو به تنهایی انجام بدم تا حال و هوای شرکت دستم بیاد و خلاصه از این خالی بندی ها.
پ.ن
Labels: پیمانه خانه دار, کلاس اولی من, مدرسه, من و پسرم, من و دخترم


