خودکشی
ممنون از لطف همه. برخورد باربد با مامان بابا جالب بود. از اونجایی که من و مامانم مثل سیبی هستیم که از وسط نصف شدیم، خیلی راحت با مامانم ارتباط برقرار کرد. اختصاصا وقتی که مامان خوراکی های خوشمزه رو تند تند از کیفش در آورد و بهش داد که دیگه آخر صمیمیت بود. بابای منم که ذاتا بچه دوسته و همیشه جوری با بچه ها رفتار می کنه که انگار اجاقش کور بوده و سالها حسرت بچه داشته. اونقدر با مهربونی با باربد رفتار می کرد که باربد به راحتی تو بغلش جا خوش کرده بود.
دیروز که داشتم از سرکار به خونه برمی گشتم از فکر شیرین اینکه آخ دارم به خونه ای میرم که مامانی و بابایی الان توش منتظرم نشستن حسابی قند تو دلم آب شد. موقع رفتن هم محمد بهم زنگ زد و ایستگاه بلور قرار گذاشتیم و با هم با آرامش کامل به خونه رفتیم. دیگه از بدو بدوی اینکه به موقع به مهد باربد برسی تا پسرکت چشم به راه نمونه و از طرف دیگه مجبور نشی پول اضافه ( دقیقه ای یه دلار) رو تقدیم کنی، خبری نبود. گپ زنون و با خیال راحت تا خونه رفتیم. این باعث شد که یادم بیاد که چقدر شکل زندگی ما با آمدن باربد عوض شده. واقعا بعد از آمدن بچه دیگه لحظه های دونفره خیلی کم توی زندگی آدم پیش میاد. بخصوص که توی غربت باشی و هیچ کمکی هم نداشته باشی.
خوب اگه از کشتن هدا فارغ شدید خودتون رو واسه کشتن من آماده کنید. آخه عزیزای من، من یه متن به این قشنگی رو اینجا گذاشتم تنها نکته ای رو که همه شما بهش توجه کردید این بود که آیا آقایون به بچه میرسند یا نه؟ این همون چیزی هست که توی پستهای قبلی ام هم راجع بهش حرف زدم. اینکه ما زنها اینقدر سرگرم این بازی های اثبات بدی مردها و مظلومی خودمون شدیم که از خیلی از زیبایی های زندگی و خیلی از مسائل مهم دیگه دور موندیم. آفرین به پریسا که تنها کسی بود که در مورد اون متن کامنت گذاشته بود.
من برای مردن آماده ام :)
Labels: پیمانه ضد فمینیست, فکر و خیالات من, من و بابایی, من و پسرم, من و مامانم
