تولدی دیگر

Wednesday, December 18, 2013

فلوکسیتین سرخود



اینروزهای زندگی ام با سرعت باد می گذرند. هنوز چشم هام مست خواب صبحگاهی هست که شب از راه میرسه. اونقدر با شتاب می گذره که عبورش رو احساس نمی کنم. مدتها بود که این حس بیهوش شدن از خستگی درهنگام خواب رو فراموش کرده بودم. حس تنبلی برای شستن آرایش صورتم، زدن رزماری به ابروهام و یا کرم صورتم. بچه ها رو که می فرستم به مدرسه زندگی ام روی دور تند گذاشته میشه. با سرعت باد دوش می گیرم، موهام رو خشک کرده نکرده آرایشکی می کنم و می دوم بیرون. به دنبال انجام همون کاری که راجع بهش گفته بودم.
بعد از پنج سال خونه نشینی و درگیر کار خونه و بچه بودن، چقدر این حس شیرینه. احساس زنده بودن می کنم. یادمه اون دوره ای که توی کانادا بودم و فلوکسیتین می خوردم حسابی سرخوش بودم. یادمه توی خیابون ها راه میرفتم و فکر می کردم به به همه جا زیباست، هوا چقدر خوبه، ای وای اون گنجشکه رو ببین چه نازه. خلاصه یک آدم کاملا خوشنود و خوشحال بودم.
خیلی جالبه که این روزها کاملا همون حس و حال رو دارم. همه چیز رو دوست دارم. عاشق همه هستم و دنیا به کاممه. بعضی وقتها فکر می کنم نکنه دارم قرص می خورم خودم خبر ندارم.
از بس که سرخوشم اینروزها.

Labels: ,

Friday, November 29, 2013

مائده ای از بهشت



تا حالا شده یه فرشته درخونتون رو بزنه و یه سینی مائده بهشتی رو از طرف خدا تقدیم کنه؟ 
امروز صبح ساعت 11! با تلفن خواهر شوهر از خواب بیدار شدم که می خواست دنبال بچه ها بیاد تا با عمو حمید و پسر خودش به همراه پسر عمو علی رضا یه روز دسته جمعی رو بگذرونند. یعنی خود خود مائده بهشتی بود. برای بچه ها همراه عموحمید و عمه سهیلا بودن یعنی رفتن به دیزنی لند و برای من یعنی یه روز بی دغدغه و با آرامش مجردی.
بچه ها رو راهی کردم و یه روز لذتبخش رو با آقای شوهر گذروندم. اتاقاشون رو مرتب و آماده کردم تا وقتی که برمی گردند مکمل روز خوبشون باشه. آماده برگشتشون بودم که عمه سهیلا زنگ زد و خواهش کرد که اجازه بدیم تا بچه ها رو ببره به خونه مادربزرگ و شب رو اونجا بگذرونند. بین احساس دلتنگی ام برای بچه هام و حس لذتبخش مجردی سردرگم بودم. اما دیدم که خدایش راه داره که هم اونها حظ حضور در خونه مادربزرگ رو ببرند و هم ما لذت کمی آرامش و تنهایی رو.
خلاصه این متن رو پیمانه خانمی می نویسه که یه روز آروم رو گذرونده. دست خواهر شوهر نازنین درد نکنه با این مائده بهشتی اش.  

Labels:

Wednesday, February 22, 2012

یک هفته مرخصی


ببخشید که نبودم. جای شما خالی مسافرت رفتیم. اول شیراز رفتیم و مامان و بابا رو با خودمون آوردیم. یه هفته ای اینجا بودن که به هممون خیلی خوش گذشت. همیشه بودن مامان توی خونه، به خونه عطر و بوی تازه میده، حتی اگه صد سالت شده باشه. بعدش هم باهاشون یه سفر کوتاه به شمال رفتیم که عالی بود. بچه ها خیلی کیف کردند و لذت بودن مادربزرگ و پدربزرگ رو با سفر شمال قاطی کردند و حظ چندبرار بردند. منم این وسط یه هفته ای از شغل شریف مادری استعفا دادم و از موقعیت حسابی سوء استفاده کردم.  به خدا برای هر مادری لازم هست که هر از چندی بچه هاش رو شده برای چند ساعت به دستای مطمئن بسپاره و بدون نگرانی نفسی از سر آرامش بکشه. البته می دونم همه اونهائی که مامانهاشون پیششوش هست از این آغوش امن حداکثر سوء استفاده رو می کنند، ولی برای کسانی که مثل من توی غربتند و از مادرشون دور، این موقعیت کمتر پیش میاد.
از نتایج این سفر و اون آرامشی که در بالا ذکر شد و از اونجایی که سر پیری و معرکه گیری، پیمانه خانم تصمیم گرفته کمی خانم تر باشه و روی رفتار و افکار خانمانه فکوس کنه و بدلیل اینکه خانمی و جلف بودن در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگر می باشند، در یک اقدام انتحاری این قالب جلف رو برای وبلاگم انتخاب کردم تا به خونه ام رنگ و روی زنانه ای داده باشم.
در ضمن به جای فیلترشکن از VPN استفاده می کنم. راحت و بیدردسره.

Labels: